وقتی در یک شرکت کامپیوتری برق می رود

خدا پدر این مدیر عاملهای خسیس را بیامرزد که یو.پی.اس نمی خرند و باعث می شوند در روزهایی مثل امروز که برق نداریم روح کارمندانشان شاد شود.
از قدیم الایام از همون اولین روزهایی که کار می کردم وقت قطع برق وقت خوشی ما بود. خلاصه ما امروز برق نداریم. ساعت نه و نیم صبح روز یکشنبه 22 شهریور ( بهاره تولدت مبارک ) دیشب کتاب " عادت می کنیم " زویا پیرزاد رو شروع کردم . به نظرم به خوبی " چراغها را من خاموش می کنم" نیست. البته هنوز تمامش نکردم. دلم عجیب یه قصه می خواد ... دلم می خواد یه قصه بنویسم. قصه ای که به نوشتن نمی یاد
قصه ای که هیچ چیز نیست جز یه حباب
نمی دونم چرا اینقدر خسته ام ... برای پیر شدن زوده ...

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…