یادداشتهای پراکنده روز جمعه
باز هم صبح شد و این مسجد محل ما شروع کرد... فکر می کنم این بی اعصابی صبحهای جمعه من مال این نوحه هاییست که هر هفته اجبارا به خوردمان می دهند... من نمی دونم این چه مرضیست که فقط صبحهای جمعه بین ساعت 5/6 تا 5/9 صبح اوت می کند و خدا می داند که چه خاصیتی برای چه کسی دارد... واقعا که آزار داشتن که شاخ و دم ندارد!!!
***
چه زود جمعه می گذرد... تمام صبح به چرت و اگر مجتبی این دور و برها پیداش نشده بود احتمالا تا عصر چرت می زدیم ... تمام هفته انتظار تا جمعه و جمعه تمامش خماری است و کسالت ... بعضی وقتها می مانم که این همه تمام هفته را کار می کنیم که چی!!!
***
***
می بینی دیگر پر پرواز ندارم
در میان فوج قوها ...
عزیز من ! شاعر شعر عاشقانه
باید مرد باشد،
وگرنه همه چیز باژگونه خواهد بود ...
در میان فوج قوها ...
عزیز من ! شاعر شعر عاشقانه
باید مرد باشد،
وگرنه همه چیز باژگونه خواهد بود ...
( بخشی از یکی از شعرهای آناآخماتووا)
***
حالا غصه ام گرفته که جمعه تمام شد و فردا باز شنبه می شود و باز من باید منتظر جمعه باشم و باز فراموش کنم که جمعه هم یکی از
حالا غصه ام گرفته که جمعه تمام شد و فردا باز شنبه می شود و باز من باید منتظر جمعه باشم و باز فراموش کنم که جمعه هم یکی از
همین روزهاست که در آن هیچ اتفاق خاصی نمی افتد ...
***
شیر و قهوه و کوه و شما دو تا دوست خوب و احسان خان مغول ... مرسی ...! عصر جمعه را با قهوه و کیک به شیرینی قورت دادیم ...
شیر و قهوه و کوه و شما دو تا دوست خوب و احسان خان مغول ... مرسی ...! عصر جمعه را با قهوه و کیک به شیرینی قورت دادیم ...
***
الف عزیزم رفت سراغ فیلمهای نیمه دیده اش! و من آمدم سراغ کتابهای نیم خوانده ام ... باز صد تا کتاب چیدم روی میز .... این لحظه چیزی را کم دارد که نمی دانم در کدام کتاب باید دنبالش بگردم ... نمی دانم و همه کتابهایی را که ریخته ام روی میز ورق می زنم و آن وسطها کتاب "فنگ شویی" هم هست که امروز با سولماز حرفش را زده ایم و فکر می کنم که شاید باید کتابها را ول کنم و بروم سراغ کمدها که از اسباب کشیمان به این طرف هنوز مرتبشان نکرده ام ... اما شعرها مرا کم دارند و کتابها دست از سر من برنمی دارند ... کاش یک موسیقی خوب گوش کنم ... هنوز از دیشب مستم ... چه خوب پیانویی می زد سامان احتشامی ...
الف عزیزم رفت سراغ فیلمهای نیمه دیده اش! و من آمدم سراغ کتابهای نیم خوانده ام ... باز صد تا کتاب چیدم روی میز .... این لحظه چیزی را کم دارد که نمی دانم در کدام کتاب باید دنبالش بگردم ... نمی دانم و همه کتابهایی را که ریخته ام روی میز ورق می زنم و آن وسطها کتاب "فنگ شویی" هم هست که امروز با سولماز حرفش را زده ایم و فکر می کنم که شاید باید کتابها را ول کنم و بروم سراغ کمدها که از اسباب کشیمان به این طرف هنوز مرتبشان نکرده ام ... اما شعرها مرا کم دارند و کتابها دست از سر من برنمی دارند ... کاش یک موسیقی خوب گوش کنم ... هنوز از دیشب مستم ... چه خوب پیانویی می زد سامان احتشامی ...
***
بعضی روزها مثل امروز که این همه غر می زنم خیلی سخته گفتن و نوشتن اینکه چقدر با تو خوشبختم ... اما عزیز دل من تقصیر تو نیست ... روح زنانه من ، روح غرغروی زنانه من دیگه نه کاتی رو داره که براش غر بزنه ... نه ایده ، نه الهام و نه بهاره ... همه رفتن و تمام این زنانه های غر غرو برای تو مونده ... تقصیر تو نیست ... تقصیر این دوستان بی وفاست ... نفرین من برای شما اینه که کاش جای من هم تو زندگی شما همونقدر که جای شما توی زندگی من خالیه ، خالی باشه ... کاش و تا همیشه ...
بعضی روزها مثل امروز که این همه غر می زنم خیلی سخته گفتن و نوشتن اینکه چقدر با تو خوشبختم ... اما عزیز دل من تقصیر تو نیست ... روح زنانه من ، روح غرغروی زنانه من دیگه نه کاتی رو داره که براش غر بزنه ... نه ایده ، نه الهام و نه بهاره ... همه رفتن و تمام این زنانه های غر غرو برای تو مونده ... تقصیر تو نیست ... تقصیر این دوستان بی وفاست ... نفرین من برای شما اینه که کاش جای من هم تو زندگی شما همونقدر که جای شما توی زندگی من خالیه ، خالی باشه ... کاش و تا همیشه ...
***
می خواهم قبول کنم
که بود و نبود من یکی است
اما نیست
اگر من نباشم
دنیا کسی را کم دارد
کسی که می خواهد قبول کند
بود و نبودش یکی است.
سودابه شیرانیان
می خواهم قبول کنم
که بود و نبود من یکی است
اما نیست
اگر من نباشم
دنیا کسی را کم دارد
کسی که می خواهد قبول کند
بود و نبودش یکی است.
سودابه شیرانیان
***
همین !
همین !