Posts

Showing posts from October, 2004

برای بهاره و خودم و همه

امروز همان فردائیست که دیروز منتظرش بودیم و نمی آمد. حالا شاید حتی آمدنش را هم نفهمیده باشیم. تمام شدن روزهای انتظار و گم شدن در پس کوچه تنهاییها... شاید فراموش کرده باشیم زوزه های شبانه باد را در لته های چوبی در خانه قدیم و شبهایی که صبح نمی شد نه با سیگار و نه با اشک . شاید فراموش کرده باشیم. بعد یک روز پنجره ها را باز کرده ایم و دیده ایم که بهار شده است و باران می بارد. دیده ایم که مردی که یک عمر در خوابهایمان می دیدیم و در شعرهایمان می نوشتیم و نمی آمد ، همین جا است و آن وقت شاید فقط برای یک لحظه به یاد بیاوریم که فردا آمده است. فردایی که بهانه ای بود برای تمام آرزوهای ما... و امروز همان فرداست که دیروز منتظرش بودیم و تمام سالهای نوجوانی و جوانی... برای فرداهای موهوم دیگری که می آیند یا نمی آیند امروز را گم نکنیم. امروز را که می توانیم با هم بخندیم و با هم گریه کنیم و با هم حرف بزنیم. ما خیلی خیلی خیلی انتظار کشیده ایم و شاید باید کسی به ما یادآوری کند که فردا رسیده است ... شین

شهری زشت در همین نزدیکی ها

دیشب فیلم داگ ویل رو دیدیم. بعد از مدتها، فیلمی را دیدیم که با صحنه یکنواخت و نورهای ساده سه ساعت میخکوبمان کرد. بازی ساده و خوب نیکول کیدمن در نقش قربانی و صحنه پردازی بدیع و جالب فیلم که همه چیز را در دید بیننده قرار می داد. دیوارهای فرضی و پلان فیلم که از زوایایی غیر از آنچه تا به حال دیده ایم ، یک فیلم را به ما نشان می دهد.جالب است که در این قصبه کوچک که نمادی از زوال انسانیت و حیوانی شدن انسانها ست بی آزارترین موجود همان سگ فیلم است که نارضایتی اش را فقط با پارس کردن نشان می دهد. سگی که در پایان فیلم موجودیت پیدا می کند. بی آزارترین شخصیت داگ ویل و تنها کسی که به گریس آزاری نمی رساند. متن فارسی فیلم را که آقای خوانساری تهیه کرده بخوانید – البته اونایی که فیلم رو دیدن و نقد " داگ ویل شهری زشت در همین نزدیکیها" را. همین. شین

میل گمشده نوشتن

چند روزیه نوشتنم نمیاد... شاید مال رخوت باشه... رخوت بعد از افطار ، فقط گاهی سرکی تو اینترنت می کشم و دو سه خطی نامه می نویسم و خبر می گیرم از اون دوستای همیشه بی وفایی که رفتن و من تو حسرت شنیدن صداشون و دیدنشون گذاشتن. از اون بی وفاها هم خبری نیست. داشتم تو اورکات پرسه می زدم یه جایی این نوشته زیری رو دیدم همینو براتون می نویسم. بعدنا که حال نوشتن داشتم باز پیدام میشه!! You are as sweet as baileys Hard as tequila Warm as coniac Exotic as wine Clear as vodka Matured as whisky Refreshing as beer Special as champagne Cheers 2 you شین خارجکی بی حوصله

فقط مخصوص حسین

عشق وسیله ایست که تمام دردسرهای کوچک را تبدیل به یک دردسر بزرگ می کند! - ولتر

ماجرای ما و کله پاچه!

امروز من و الف در یک دیگ کله پاچه غرق شدیم!!! آخه یکی نیست بگه بنده های خدا! کاه از خودتون نیست کاهدون که از خودتونه!! اینه که من نمی تونم نفس بکشم چه برسه به نوشتن!! به خاک می سپارمتان! شین مغروق

God of The Small Things

"راز داستانهای بزرگ این است که هیچ رازی ندارند.داستانهای بزرگ داستانهایی هستند که تو آن ها را شنیده ای و دوست داری دوباره بشنوی. داستانهایی هستند که می توانی همراه آن ها به همه جا سر بزنی ، در آن جا ساکن شوی و مانند خانه خودت احساس راحتی کنی. آن ها با پایان هیجان انگیز و پر فریب تو را مفتون خود نمی کنند، با حوادث پیش بینی نشده تو را به حیرت وا نمی دارند. به قدر خانه ای که در آن زندگی می کنی برایت آشنا و خودمانی هستند. به قدر بوی پوست معشوقت. تو پایان آنها را می دانی، با این وجود طوری گوش می دهی که گویی نمی دانی. همانطور که گرچه می دانی روزی خواهی مرد، اما طوری به زندگی ادامه می دهی که انگار نمی دانی..." دارم کتاب "خدای چیزهای کوچک" رو دوباره خونی می کنم. خلوت غم انگیز و راحتی داره ... مثل یه خواب غمگین می مونه که یه شب نیمی از اون رو دیدی و نگران نیمه دیگه ای هستی که ندیدی... آروم و روون...بعد از این کتابهای مزخرفی که این چند وقته خوندم واقعا آرامش بخشه و البته خیلی خیلی غم انگیز... چون این کتاب رو با هیچ صفتی بهتر از "غم انگیز" نمی شه توصیف کرد. شین

من توبه می کنم... شما هم توبه کنید

باورتون میشه ؟ من شین فرهیخته نشستم و سه جلد و 1000 و اندی صفحه کتاب " دریاچه شیشه ای" رو خوندم!!! من واقعا فرهیختگی ایم ایراد پیدا کرده و باید برم دکتر!!! الف جونم به دادم برس. شین غیر فرهیخته مبتذل خون! پ.ن. هری پاتر کجایی که ببوسمت! پ.ن. یه وقتی اشتباها این کتاب رو که ققنوس منتشر کرده نخوندیها!! نصف عمرتون بر فنا!

جمعه پاره پوره

خود جمعه به اندازه کافی روز احمقانه ای هست دیگه وای به اینکه آدم بخواد کاغذهای یک قرن پیشش رو تصفیه کنه!! دفعه آخری که رفتم دیدن مامانم اینا ، مامانم دو تا کیسه گنده کاغذ داد دستم که من دیگه این آت و آشغالای تو رو نگه نمی دارم و ببرشون خونه خودت... خلاصه تواین دو تا کیسه هر چی که بگی بود. البته همه اش از جنس کاغذ. جزوه های قدیمی دانشگاه ، نامه نگاریهای من و رکسانا، بریده روزنامه های قدیمی و هزار تا چیز دیگه ... تقریبا بیشترشو ریختم دور. یه مقداری مونده که اونا هم در مرحله بعد راهی سطل آشغال می شن. خلاصه جمعه من که به پاره پوره کردن گذشت. الف هم نشسته جلو تلویزیون و داره فیلم کانی مانگا یا هر چیز مسخره دیگه ای که تلویزیون ایران پخش می کنه می بینه و گردو می شکنه... بعدا اگه گفت کار فرهنگی می کرده شما بدونین و باور نکنین!!! شین دغل پ.ن. در مورد تئاتر نوبت دیوانگی ... منم همونایی که الف گفت به علاوه این که به نظر من کار گروه حرکات موزون خیلی عالی بود و طراحی حرکاتشان حرف نداشت ...فقط همان مشکل همیشگی ما ایرانیها در هماهنگی را داشتند... یعنی ده نفر آدم نمی توانستند یه جور برقصند در حالی...

...

بعضی وقتها اونقدر دلم می گیره که حتی نوشتن تسکینش نمی ده ... مثل امشب که بعد از صد سال غم رو تو چشمای دوستم دیدم.نمی دونم چی بنویسم. بعضی دوستیها اونقدر توی قلب عمیقند که هیچ چیزی نمی تونه جای خالیشونو پر کنه ... حتی اگه نباشن. حتی اگه تنها یادگاری ازشون یه بالش قرمز باشه ، یا یه حوله که توی اثاث توی کمد جا مونده... وقتی غم رو توی چشمای دوستم دیدم ، دوستی که همیشه برای من و دنیا امید شادیه ؛ سنگین شدم... سنگین تر از غصه های اون. نمی تونم این غم رو بنویسم... باید ته نشین بشه... شاید بشه بعدا ازش نوشت ... شایدم نشه. نمی دونم. شین *** آرزو می کردم که تو خواننده شعرم باشی راستی شعر مرا می خوانی ؟ باورم نیست که خواننده شعرم باشی کاشکی شعر مرا می خواندی... حمید مصدق

پ.ن. چرا اینقدر پ.ن؟؟؟ پس کی محبت ؟!

امروز صبح جای شما خالی با آقای الف و خانواده کله پاچه مفصلی خوردیم که هنوز سیر نگرمان داشته است! این اولین کله پاچه من بعد ازرژیم بود و خیلی چسبید. دیشب هم یه جای خوبی بودیم و خیلی خوش گذشت و کلی غذای خوشمزه خوردیم بازهم خیلی چسبید. ممنون از خانم صابخونه که متولد شد و آقای صابخونه که تصمیم گرفت خانومشو سورپرایز کنه. دیگه همین. این روزها تو شرکت همچنان مشغول گزارش بند الف یه ایستگاه دیگه هستم.این گزارش هم که تموم بشه فکر کنم یه مدت از دست گزارش نویسی راحت بشیم و بتونیم بریم سراغ کار درست و حسابی معماری... دیگه خبری نیست. امروز به طرز عجیبی !! خسته بودم ( نه که 80 درصد روزها خسته نیستم!!!!) و این ترافیک تهران واقعا منو از دوست و آشنا و خانواده فراری کرده و حاضر نیستم مسافتی دورتر از همین دور و برهای خودمون برم!!! خیلی لوس شدم. چی شد؟ بازم غر زدم؟ نه بابا!! دارم تعریف می کنم... اصلا شما هم شدین مثل الف ! من باهاش حرف می زنم اون می گه داری غر می زنی!!! پس فرق حرف زدن و غر زدن کجاست؟ کجاست اون مرز ظریف و گنگ!؟ شین گنگ!! پ.ن. امروز حس شاعرانه عجیب پاییز گونه ای داشتم! هر کاری کردم شعر نشد!ه...

مهمونی خارجکی

من و مامانم چهارشنبه ظهر مهمون خانم سفیر ترکیه بودیم. سفیر جدید ترکیه 6 ماهه که منصوب شده و این اولین مهمونی زنانه خانم سفیر بود. خانم سفیر ترکیه خانم خوشگل و جوان و بسیار ساده ای بود. من که خیلی ازش خوشم اومد. با تک تک مهمانها احوال پرسی کرد و اومد نشست سر تک تک میزها ... کلی هم پذیرایی شدیم. آخرش هم با همه عکس انداخت. خانه سفیر توی خیابان پل رومی داخل یک باغ بزرگ و با صفا بود. از دم ورودی تا دم خونه یه چیزی حدود ده دقیقه با ماشین راه بود، خلاصه نمردیم و خونه سفیر ترکیه رو هم دیدیم... توی یه باغ مشابه باغ کاخ سعد آباد... بهرحال خیلی برام جالب بود. اول سادگی خانم سفیر ، چه در آرایش و چه در لباس پوشیدن و چه در صحبت کردن... فقط موهاشو سشوار کشیده بود و تل زده بود. آرایش خیلی ملایم و یک حلقه طلای ساده ، یک زنجیر نازک و آویز و یک ساعت به خودش آویزون کرده بود همین. حدود 40 تا خانم اونجا بودن ... از خانمهای ترکی که ساکن ایرانند، اونجا همه با من برخورد دختر کوچولو داشتن! و مدتها بود که با من همچین برخوردی نشده بود و حس بچگی بهم دست داد. خلاصه کلی لوس شدم و یاد جوونیها کردم مادر... شین پ....

چی بگم ؟

می خواستم ننویسم نشد... خوابم نبرد خوب. پا شدم ، حالا می نویسم. امروز یه سر رفتم این کتاب فروشی روبروی خونه مون... واقعا که کتاب فروش بی سلیقه ایه! یه مغازه سه در سه رو تجسم کنین که به ارتفاع 6 متر به همه دیوارهاش کتابه ... آدم می ترسه این همه کتاب هوار شن رو سرش... می خواستم یه کتاب بخرم برای آخر هفته ام و یه خورده به خودم استراحت بدم... چیزی گیرم نیومد... "درخت تلخ" آلبادسس پدس رو خریدم که بعد اومدم خونه دیدم مجموعه داستانه و فردا می رم پسش می دم ... این چند وقته هیچ کتاب خوبی نیومده من بخرم ؟ کسی خبری اگه داره بنویسه که من صبح برم سراغش ... این از این ... کار محوطه سازی رو تحویل دادم و همه خوششون اومد و از شنبه قراره اجراش شروع بشه ... بعضی وقتها فکر می کنم که ما این همه تو شرکت زحمت می کشیم و وقت می ذاریم و نقشه جزییات و فاز 2 و از این چیزا می کشیم اونوقت یه کسی که فقط چند سال سابقه ساختمون سازی داره از روی یه نقشه فاز یک می ره برای اچرا! می گه فاز 2 هم نمی خواد! همین محوطه که صد جور قر و فر داره ... باید زود به زود بهشون سر کشی کنم... همین حالاشم بحث اینو می کردن که آب...

معمولی بودن زنانه

چه خوب نوشته سولماز در وبلاگش ... " من یک زن معمولیم " دلنشین و ساده و چه خوب آدم تصویر خودش را در حرف او می بیبی، برای امروز فقط همین... سولماز را بخوانید. شین

شین سوپر من !!!

اینکه کار توی خونه گرفتن خیلی خوبه و کلی پول نصیب آدم می شه درست ولی تکلیف این کمر و گردن چی میشه که یه مدت محدودی می تونه این وضعیت نشسته روبروی کامپیوتر رو تحمل کنه ؟ این چند روزه ، از هر چی کار تو خونه اس بیزار شدم ... مخصوصا که دوتاش هم کار مفتیه ... خلاصه اگه خدا بخواد فردا می خوام هر دو تا شو تحویل بدم و راحت بشم ... خیلی خسته شدم ... اصلا زن نباید اینقدر کار کنه! چه معنی داره ؟ همین 8-9 ساعت شرکت هم خودش اضافه اس! چه برسه به اضافه کاری ( اینا رو که می نویسم فکر نکنین که الف منو مجبور می کنه که اضافه کاری کنم... نه اون بنده خدا چیزی نمی گه! منم و رودربایستی با دوست و آشنا و عشق به مادیات و غیره!!) خلاصه دیشب آقای الف نشسته و سریال دور از اجتماع خشمگین رو روی سی دی دیده و منم نشستم و کار کردم و کوکو پختم ... امشب هم شام یتیمچه داریم و هنوز نمی دونم چطور قراره بشه چون الساعه دستورشو از مامانم گرفتم ... ولی خداییش سخته! هم کار خونه ، هم اضافه کاری هم کار خونه ... آخیش یه خورده غرغر کردم دلم باز شد! برم سر کارهام ... بعدا براتون می نویسم ... بعدا! پ.ن. می دونم بابا باید می شد شین ...