چه خوب نوشته سولماز در وبلاگش ... " من یک زن معمولیم " دلنشین و ساده و چه خوب آدم تصویر خودش را در حرف او می بیبی، برای امروز فقط همین... سولماز را بخوانید.
شین
از هر 10 باری که سوار آسانسور دفتر میشوم، 6 یا 7 بار با مرد مواجه میشوم. مرد ریزه میزه و سبزه است و شلوار رسمی و پیراهن مردانه و جلیقه میپوشد بدون کت. قدش خیلی کوتاه است و من به راحتی پس کلهاش را میبینم. همیشه یا توی آسانسور است یا توی لابی یا در حال آمدن توی آسانسور یا خروج از آن. دیروز که بعد از قطع برق، آسانسور هنگ کرده بود و راه نمی افتاد داشت جمعیت نسبتا کلافه توی لابی را مدیریت میکرد که آرامششان را حفظ کنند. بعد هم که آسانسور بالاخره درست شد، ایستاد و مثل پلیس یکی یکی ملت را چید توی آسانسورها. گمانم توی آسانسور زندگی میکند و بازنشسته است. از آن بازنشستههایی که نمیتوانند توی خانه بند شوند و هی برای خودشان کارهای از نظر بقیه بیمعنی میتراشند که خانه نباشند. بروند یک عدد نان بخرند مثلا. متاسفانه به من علاقمند شده و هر بار یک دیالوگ غیرضروری را با من شروع میکند و من از روی ادب و همسایگی مجبورم جوابش را بدهم با اینکه حوصله ندارم. یک بار که دید با کلید توی دستم دگمه آسانسور را میزنم گفت «چه جال...
تو گفتی املت، من گفتم فرنچ تست. در کافه که خانهای قدیمی بود، نشسته بودیم. هوا کمی گرم بود. زور اسپلیت و کولر به دم داخل سالن شلوغ نمیرسید. صبحانه را که آورد یک برش از فرنچ تست خوردم. خیلی خوشمزه بود ولی باز هم آن طعم گمشده سالیان دور را نداشت. طعمی که دنبالش میگشتم مال کودکیهای دورم و قبل از بیماری دایی کوچکم بود. حتی شاید مال قبل از مرگ دایی بزرگم که دیگر میشود ۴۰ سال که مردهاست. نانی* که در ترکیه به طور معمول خورده میشود نان حجیمی از آرد سفید است که حتما و هر روز تازه خريده میشود. کسی در ترکیه نان مانده نمیخورد. هر روز یکی میرود به Fırın که شبیه مغازههای نان فانتزی ماست و به اندازه مصرف روز نان میخرد. در آن تابستانهایی که ما بچه بودیم و زندگی هنوز شیرین و دلربا بود، مادربزرگم نانهایی که از روز قبل میماند برش میزد و چیزی شبیه فرنچ تست ازش درست میکرد. اصلا نمیدانم که چطور درستش میکرد چون ۴۰ سال است دارم دنبال آن طعم گمشده میگردم و هیچ چیزی شبیه آن نشده. نانهایی که مادربزرگم سرخ میکرد برشته بود و حالت کرانچی داشت و من هر بار نان را در مخلو...
نمیدانم روز عوض کردن ملحفههاست یا نه. ملحفهها را یک هفته در میان عوض میکنم. روبالشیها را هر هفته. حالا روزش را گم کردهام. دیروز شازده پیغام گذاشته بود. گفته بود مادرم التماس میکند بیا. میگوید که نان خالی با آب میخوریم ولی تو بیا. به خاطر قطع شدن واتزاپ چند روزی از خانوادهاش بیخبر بوده تا اینکه آمده سر پروژه. موقع بمباران زندان اوین همانجا بوده. گفته بود وحشتناک بود. خدا کند جنگ تمام شود خانم مهندس. اگر جنگ خوب بود که ما اینطور آواره نبودیم دور از مادر و پدر و زن و بچه. آخر پیغامی که برایش میگذارم یک قطره اشک میریزد روی گونهام. میگویم شازده برای وطن خودم و برای وطن تو آرزوی صلح پایدار دارم. جنگ نفرین است. لعنت است. ساعت ۷/۵ صبح دیروز رسیدم خانه. پردهها را زدم کنار. شمعدانیها در عزای نبودنم لابد، سراسر رخت زرد پوشیده بودند. در خانه خنک دور از آفتاب برای چه خودشان را نابود کرده بودند؟ گلدانشان را بردن بالکن و برگهای زرد و گلهای در غنچه خشک شده را چیدم. گلدانم شکل تهران بعد از جنگ شد. با دو شاخه زنده و برگها و گلها و غنچههای از دست رفته و تک و توک برگ جو...