چی بگم ؟

می خواستم ننویسم نشد... خوابم نبرد خوب.
پا شدم ، حالا می نویسم. امروز یه سر رفتم این کتاب فروشی روبروی خونه مون... واقعا که کتاب فروش بی سلیقه ایه! یه مغازه سه در سه رو تجسم کنین که به ارتفاع 6 متر به همه دیوارهاش کتابه ... آدم می ترسه این همه کتاب هوار شن رو سرش... می خواستم یه کتاب بخرم برای آخر هفته ام و یه خورده به خودم استراحت بدم... چیزی گیرم نیومد... "درخت تلخ" آلبادسس پدس رو خریدم که بعد اومدم خونه دیدم مجموعه داستانه و فردا می رم پسش می دم ... این چند وقته هیچ کتاب خوبی نیومده من بخرم ؟ کسی خبری اگه داره بنویسه که من صبح برم سراغش ... این از این ... کار محوطه سازی رو تحویل دادم و همه خوششون اومد و از شنبه قراره اجراش شروع بشه ... بعضی وقتها فکر می کنم که ما این همه تو شرکت زحمت می کشیم و وقت می ذاریم و نقشه جزییات و فاز 2 و از این چیزا می کشیم اونوقت یه کسی که فقط چند سال سابقه ساختمون سازی داره از روی یه نقشه فاز یک می ره برای اچرا! می گه فاز 2 هم نمی خواد! همین محوطه که صد جور قر و فر داره ... باید زود به زود بهشون سر کشی کنم... همین حالاشم بحث اینو می کردن که آبنمای مربع وسط رو بکنن دایره!! امروز داشتم به الف می گفتم که مشکل رشته ما – معماری – اینه که همه توش صاحب نظرن و یه جورایی همه هم حق دارن ... یادمه مهندس جودت به ما می گفت : معمار نوکر مردمه ... الان که شرکت ما یه بخشهایی از بازسازی بم رو داره بعضی وقتها مردم از بم زنگ می زنن و نظراتشونو می گن و قیافه مدیر پروژه ما در حال توجیه این آدما دیدن داره ..." خواهش می کنم داد نزنین !! چشم راهرو براتون نمی ذاریم ! می خواین دوبلکس باشه ؟ چشم ... چی دو تا حیاط ؟ باااشه ... نه خانوم شما نیاین ... من خودم نقشه رو می یارم در خونه تون !!" طفلک نصف موهای سرش که قبلا ریخته بود فکر کنم بقیه شم بعد از این پروژه بریزه!! اینم از این ... ساعت نزدیک 12 شب شد... چرا غر نمی زنم؟ هااا.... آخه فردا رو مرخصی گرفتم ، دلیلشم بعدا بهتون می گم... شب همگی خوش.

پ.ن. من می خوام اصلاح بشم و دیگه غر نزنم! یعنی میشه ؟!!

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…