برای بهاره و خودم و همه
امروز همان فردائیست که دیروز منتظرش بودیم و نمی آمد. حالا شاید حتی آمدنش را هم نفهمیده باشیم. تمام شدن روزهای انتظار و گم شدن در پس کوچه تنهاییها... شاید فراموش کرده باشیم زوزه های شبانه باد را در لته های چوبی در خانه قدیم و شبهایی که صبح نمی شد نه با سیگار و نه با اشک . شاید فراموش کرده باشیم. بعد یک روز پنجره ها را باز کرده ایم و دیده ایم که بهار شده است و باران می بارد. دیده ایم که مردی که یک عمر در خوابهایمان می دیدیم و در شعرهایمان می نوشتیم و نمی آمد ، همین جا است و آن وقت شاید فقط برای یک لحظه به یاد بیاوریم که فردا آمده است. فردایی که بهانه ای بود برای تمام آرزوهای ما... و امروز همان فرداست که دیروز منتظرش بودیم و تمام سالهای نوجوانی و جوانی... برای فرداهای موهوم دیگری که می آیند یا نمی آیند امروز را گم نکنیم. امروز را که می توانیم با هم بخندیم و با هم گریه کنیم و با هم حرف بزنیم. ما خیلی خیلی خیلی انتظار کشیده ایم و شاید باید کسی به ما یادآوری کند که فردا رسیده است...
شین
شین