...
بعضی وقتها اونقدر دلم می گیره که حتی نوشتن تسکینش نمی ده ... مثل امشب که بعد از صد سال غم رو تو چشمای دوستم دیدم.نمی دونم چی بنویسم. بعضی دوستیها اونقدر توی قلب عمیقند که هیچ چیزی نمی تونه جای خالیشونو پر کنه ... حتی اگه نباشن. حتی اگه تنها یادگاری ازشون یه بالش قرمز باشه ، یا یه حوله که توی اثاث توی کمد جا مونده... وقتی غم رو توی چشمای دوستم دیدم ، دوستی که همیشه برای من و دنیا امید شادیه ؛ سنگین شدم... سنگین تر از غصه های اون. نمی تونم این غم رو بنویسم... باید ته نشین بشه... شاید بشه بعدا ازش نوشت ... شایدم نشه. نمی دونم.
شین
***
آرزو می کردم
که تو خواننده شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
باورم نیست که خواننده شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی...
حمید مصدق
شین
***
آرزو می کردم
که تو خواننده شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
باورم نیست که خواننده شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی...
حمید مصدق