توصیه ای به تمام چاقها از زبان یک چاق سابق

باور اینکه " من چاق هستم" خیلی سخته. اولش خودتو گول می زنی که : من تپلم نه چاق! اطرافیان هم که می گن: زن باید یه پرده گوشت داشته باشه و یا اینکه همه بعد از ازدواج چاق می شن ... و از این حرفا.
من هم تا مدتهای مدید خودمو با همین حرفا گول می زدم. به جز الف و مادرم که یکسره بهم غر می زدن که چاق شدم و باید لاغر بشم بقیه فکر می کردن که خیلی هم خوبم!
خلاصه یک روز مانا دوستم به من زنگ زد و گفت که یه وقت دو نفره از دکتر تغذیه گرفته و اگه من بخوام می تونم باهاش برم. اون روز که رفتم برای کنترل وقتی کارتمو دیدم باورم نمی شد که 12 کیلو اضافه وزن داشته باشم ولی داشتم! توی جلسه با دکتر برای اولین بار باور کردم که " من چاق هستم" و این شروع خوب این باور بود که " من می خوام لاغر بشم." رژیم سفت و سختی رو شروع کردم که همه از من – از من شکموی خوش اشتهای خوش خوراک – بعید می دونستن و لاغر شدم.
حالا لباسهایی رو می پوشم که دو سه سال تموم نوی نو تو کمد خاک خوردن . لباسهایی که هیچ وقت نمی تونستم بپوشمشون... خلاصه اینکه نمی دونین چه کیفی داره. حالا وقتی کسانی رو می بینم که بی حواس چاق می شن دلم می خواد بهشون بگم که دست نگه دارید و مواظب باشین... نمی دونین لاغر شدن چقدر سخته! سخته ولی خیلی خیلی لذت بخش.
دیشب افطاری مهمون خاله الف بودیم و من بلوز دامنی پوشیده بودم که دو سال پیش بابا برام سوغاتی آورده بود و نتونسته بودم بپوشمش و حالا پوشیدم. خیلی چسبید.
اگه شما هم از زمره اون کسایی هستنین که خودتونو گول می زنین که تپل هستین و نه چاق، اگه از اون کسانی هستین که برای پوشیدن یه لباس تنگ دست به دامن هزار جور گن می شین و اگه از اون کسانی هستین که شبا نمی تونین راحت بخوابین و نفس تنگی می گیرین، همین امروز برای لاغر شدن تصمیم بگیرین و شروع کنین.فردا خیلی دیره ...
شین لاغر
پ.ن. مانا جونم مرسی :)

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…