حرفی از جنس تکرار

فرو ریختن چیزی از درونم ، چیزی که نوید یک زندگی بود و حالا در حسرت آنکه نیست ؛ نیست می شود. خود را مانند زباله ای می پیچد و دور می ریزد و باز دوباره می سازد و ویران می کند. یک روز از این همه ساختن و ویران کردن خسته می شود و دیگر هیچ چیز نمی سازد تا مرگش را ببیند... درد گمشده و قدیمی قصه ها ، دروغترین درد تاریخ، درد تکراری که هر ماه محکومت می کند ... رو به روی آینه ای که از آن خود توست می ایستی. می بینی. تویی که ذره ذره به نیستی نزدیک می شوی. به این خستگی ناگزیر. به پیری شاید و هنوز که هنوزست دست به گریبان" شایدها" و" بایدها" و" نشدها "...
شین

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…