نقد نویسنده
داشتم وبلاگم رو مرور می کردم و دیدم که خیلی دورم از اون چیزی که دلم می خواست که باشم. دلم می خواست صفحه ای داشته باشم که حس خوب نوشتن رو گم نکنم و دوستانی داشته باشم که براشون نوشته هامو بخونم. مثل روزهای خوب دبیرستان. مثل دوستای خوب اون موقعها. اما نشد. روزمرگی دامن نوشته های منو گرفته. شدن یه سری خاطره های بی نمک روزمره... خاطره هایی که نه برای راوی مهمن نه برای خواننده و شاید اگه وبلاگ نباشه اصلا احساس نمی کنی که اهمیتی دارن که بنویسیشون.... شبکه اینطور نبود. تو شبکه بجز توی انجمن دانشگاهمون بقیه جاها چیزهای حسابی می نوشتم و چقدر شعر و داستان... چی شد اون همه ؟ خودم هم نمی دونم. شاید یه جایی گمشون کردم که نمی دونم کجاست. حتی حالا هم که پاییزه با برگها دنبال سوژه شعر نیستم. شعر راه خونه منو گم کرده شاید. حتی این کوچه باریک و این درخت دم پنجره و گنجشکهای روی شاخه هاش منو به نوشتن نمی یاره ... شاید من گم شدم و این چیزی که وجود داره یک تصویر گنگ و مبهمه که به اون چیزی که باید باشم شباهتی نداره... شاید هم عصر جمعه است و من خسته و کسلم ... شاید.
شین
شین