از پول و شیاطین دیگر

اگر خانم شین این طرفا نمیاد و نمی نویسه به خاطر این نیست که وفات کرده یا اینکه از کثرت نظرات خواننده ها ذوق مرگ شده! فقط و فقط علتش حرص مال دنیاست که چند روزیه به جون خانم شین افتاده و سخت مشغولش کرده ، به طوری که الان شما نمی تونین توی خونه ما اتاق نشیمن رو از هال و هال رو از اتاق خواب تشخیص بدین و از این چیزا... خوشبختانه آقای الف مشکلی با این مال اندوزی و اسکروچ بازیهای من نداره... بگذریم. امروز من و آقای الف احساس خود مهندس بینی شدیدی داشتیم و رفتیم نمایشگاه مصالح ساختمانی که واقعا خوب بود و هر کی نرفت از کیسه اش رفته. فقط کاش زمانش یه خورده بیشتر بود و برای یه بروشور و دو تا سی دی این همه مخ زدن لازم نبود! البته حسن این نمایشگاه این بود که آدمهای بسیار متشخصی اونجا می دیدی – مثل خود ما! و برادر آقای جولیا- و نسبت به نمایشگاههای دیگه عمله و اکره کمتری وجود داشت.البته چیزهای جالبی هم می دیدی مثلا من کنار غرفه کاشی خزر وایستاده بودم و در مورد قیمتها سوال می کردم که مسئول غرفه به من بروشور و یه خودکار تبلیغاتی داد. یه آقایی همون موقع اومد کنار من و گفت : آقا یه خودکارم به من بدین!!! بیچاره غرفه دارها ... بعضیها هم با التماس چسبیده بودن به غرفه دارها که بهشون حوله مارک دار و کیف برزنتی و از این چیزها بده... خلاصه نمایشگاه خوبی بود ، حیف که وقت ما کم بود و به همه اش نرسیدیم.
***
درسته که هخا آخرش ایران نیومد ، اما اهورای ما آخرش از همدان به تهران رسید و ما بعد از دو ماه و نیم دیدیمش... دل تموم اونهایی که این وبلاگ رو می خونن و هنوز اهورا رو ندیدن بسوزه – اصلا منظورم بهاره نیستا!!! – خیلی چسبید.
امروز از جلوی دانشگاهمون – دانشگاه اسبقمون – شهید ملی که رد می شدیم روی یه پارچه یه شعار نوشته بودن و زده بودن به دیوار که یه همچین چیزی بود : انکار بسیج خاذئناذ می باشد. اصولا من که معنی اون کلمه وسطی رو نمی دونم و فکر هم نمی کنم کسی بدونه ولی حدس می زنم یه چیزی تو مایه های بی تربیتی بوده که روشون نشده که فارسی بنویسن و اینجوری نوشتن. ولی چیزی که برای من جالب بود غلط بودن بنیادی این جمله بود. اول این کاربرد کلمه عربی نامانوس وسط جمله فارسی و ثانیا فعل بسیار غلط " می باشد " ... خلاصه من هم با الهام از این جمله یه جمله برای خواننده های وبلاگم ساختم : شما بسیار شپلانس می باشید. درس اخلاقی که از این موضوع می گیریم اینه که وقتی یه چیز بدی رو نتونیم به فارسی بگیم می تونیم به یه زبون دیگه بگیم – مثلا جابلقایی – و بزنیم به دیوار جلوی یه دانشگاه مثل دانشگاه ملی که الحمدلله که دانشکده ادبیات و از این مزخرفات هم داره. خیلی جالب بود.
شین

پ.ن. اصلا امروز کلا روز جالبی بود. وقتی می بینم که روزهایی که نمی رم شرکت اینقدر روزهای جالبی هستن فکر می کنم که شاید اگه هر روز نرم شرکت زندگی خیلی شیرین تر از این حرفا بشه !! نظر شما چیه ؟!
پ.ن. مدیر پروژه ما هم خائناذ می باشد!

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…