غروب زيبای جمعه

روبروی خانه ما ، خانه ای قدیمی و متروکه است. سقف شیروانی قرمز دارد و درختهای بلند. اینجا که من نشستم از پشت پنجره فقط درختها پیدا هستند و ابرهای سرمه ای و آسمان. اینجا که من نشستم انگار تهران نیست ، یک تکه از بهشت است. مثل وقتی که صدای باران روی شیروانی قرمز می پیچد .... حتی وقتی که غروب جمعه باشد.
همه این زیباییها ، برای این است که تو هستی و من هر جای خانه که نشسته باشم ، صدای تو که از دور بیاید و زنگ باران ، من در بهشتم، حتی اگر غروب جمعه باشد.
شین

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…