Posts

Showing posts from September, 2004

شین خانه دار و دستور آشپزی شماره 2

پنجشنبه ها روز جنون خانه داری منه! خوب معلومه وقتی فقط یه روز توی هفته خونه باشی وهمون یه روز بخوای همه کارهاتو بکنی یه ذره شبیه جنون می شه! ولی عوضش زود تموم می شه و بعدش آینه ها برق می زنه ، همه جا تمیزه و رختا شسته شده ( و هنوز اتو نشده ! ) ناهار هم که خدا رسوند و احتیاجی به ناهار درست کردن نبود. ولی چون وعده داده بودم اومدم که بهتون یه غذای خوب یاد بدم و برم : چی بود آها خورش قیمه بادمجون ... یکی از دوستان پرسیده بود که اینم تنبلانه است یا نه که گفتم بعله حالا اصلاح می کنم که اگه بادمجونشو قبلا آماده کرده باشید بله والا نه ... خوب پیاز را خرد کنید و پیاز داغ درست کنین و بهش زرچوبه بزنین... بعد که یه خورده سرخ شد گوشت رو بریزید توش اونم یه تفت بدین ... بعدش لپه رو که قبلا شستین و گذاشتین که آبش بره بریزین توش اونم تفت بدین بعد روش آبجوش بریزین و لیمو عمانی به هر تعدادی که می خواین بذارین این مخلوط 1 ساعت تو زودپز یا 2-3 ساعت بیرون زودپز بپزه ... بعدش که پخت بهش رب بزنین ، نمک و فلفل (بعضیها زیره و دارچین هم می زنن که من نمی زنم ) بادمجون سرخ شده آماده رو بریزین توش بذارین همه موا...

بچه ها متشکریم ... بچه ها متشکریم

خانمهای عزیز ، از حمایتهای بی دریغ غرغرطلبانه تان خیلی خیلی ممنونم شین غرغرو

چهارشنبه های چین چینی!

چه وقت خوبیه عصر چهارشنبه ... حیف که این دو تا خانم همکار من نیستند و من تنها موندم و دارم با یه گزارش مسخره سر و کله می زنم ... ولی به هر حال وقت خوبیه ... روز خوبیه ، آخر وقت آخرین روز هفته ... آخر وقت چهارشنبه... به که چه خوبه!!سه شنبه توی یکی از کارهام توپو انداختم تو زمین طرف!! ( این اصطلاح رو از مدیر پروژه مون یاد گرفتم معنیش اینه که کار به مرحله ای رسیده که کارفرما باید روش تصمیم گیری جدید کنه ) یکی از کارهام رو موکول کردم به هفته آینده و فقط کار محوطه سازی حیاط منزل پدر شوهر موند برای این دو سه روزه ... دیروز که فقط خوابیدم ... یعنی از زور خستگی بیهوش شدم و 10 – 11 ساعتی خوابیدم... شب که خوابیدم الف نبود ، صبح هم که بیدار شدم نبود!! ( حالا هم هنوز ندیدمش بپرسم ببینم دیشب اصلا اومده خونه یا نه!!!!!) امروز هم خوشبختانه توی شرکت کارهام حسابی خلوته و کنار فایلهای گزارش که بازه یه پنجره هم باز کردم برای خودم که چرت و پرت توش بنویسم و یکی هم باز کردم که توش دارم رو محوطه سازی کار می کنم ... نمی دونین چه آدم همه فن حریف و باحالی هستم من !! امروز پریسا – یکی از دوستان – به شرکت ما تلف...

جرقه های فرهیختگی

حضرت الف می فرمایند که من باید دوباره فرهیخته بشم.البته در مورد چطوریش! چیزی نمی فرمایند اینه که من به تنهایی باید بتونم که دوباره حرفهای ادبی هنری با طنز لطیف و ملایم بزنم!البته آقای الف عزیزم قبول دارند که من مثل خودشان شامه طنز قوی ندارم و اگه داشتم خونه مجردی نمی گرفتم بلکه پا به پای خودشان در همان خانه قبلی می نوشتم و کمبود طنز کافی و وجود غرغر متنوع باعث شد که من خونه مجردی بگیرم و بیام این طرفها!! خلاصه من از این تریبون به طور رسمی به وجود هر نوع سانسور در اینترنت اعتراض می کنم. به نزول اجلال هخا هم اعتراض می کنم! به سانسور غرغر از وبلاگ خانم شین هم اعتراض می کنم .... اصلا امروز کار و زندگی ندارم می خوام به همه چیز اعتراض کنم!!! اصلا چه معنی دارد هاااا؟ *** امروز هم کمی تا قسمتی هوای شرکت ما ابری بود. یکی از پروژه هامون دچار فوریت شد!! – فارسی را پاس بدهیم!! – و از فردا دوباره غرغر مدیر پروژه ما در می آید سر ساعتهای رفت و آمد و از این مزخرفات. به هر حال اون بیچاره می گه ولی من که گوش نمی دم... امروز یه مقداری حقوق گرفتم که چکشو نقد نکردم و گذاشتم که بذارم سر کوزه و آبشو بخورر...

غرغرانه -1

حتما تا حالا همه فهمیده اند که خانم شین غرغرو است! اونایی هم که نفهمیدن امروز می فهمن ... اونقدر کار ریخته سرم که نمی دونم چیکار کنم ... الان ساعت 6 بعد از ظهره و من تازه از سر کار کوفتی شرکت اومدم خونه و ظرفها توی سینک انگار که با یه وسیله ای زاد و ولد کرده باشند بهم خوش آمد گفتن !! بعضی وقتها در عجب می مونم که ما – دو نفر آدم – چطوری این همه ظرف تولید می کنیم... ( البته از حق نباید گذشت که قسمت عمده این تولیدی کار خود منه و آقای الف بنده خدا کلی مراعات می کنه ) خونه احتیاج به مرتب کردن داره و از صبح هنوز تختمونو جمع نکردم ... امروز توی شرکت هم حس کار کردن نداشتم ... حالا کار شرکت رو میشه یه جورایی سمبل کرد ولی این کارهای توی خونه رو که مال دوست و آشناهاست چه کنم !! ( من هم که نوبر غرغرم واقعا وقتایی که توی خونه کاری ندارم یه سره غر می زنم که حوصله ام سر رفته و حالا هم که کار دارم اینجوری) خب چیکار کنم ؟ وسطای یه روز خسته کننده آدم اگه حرف نزنه دلش می ترکه ... مخصوصا که الف هم بدتر از من اونقدر کار داره و سرش شلوغه که نمی تونه ناز منو بکشه ... نمی دونم بعضی از آدمها رو که می بینم ان...

جواب به سوالات و غیره

امروز اختصاص به جلسه پرسش و پاسخ داره ... در کامنت دونی ما به روی همه شما بازه ... خانمی از کوکو سیب زمینی و معرفی کردنش تشکر کرده بود که خواهش می کنم ، قابلی هم نداره ... تازه من یه غذاهایی بلدم که جایزش صد تومنه!! مثلا پنه با مرغ ، غذای چینی ، دال عدس ، پیتزاااا و ... حالا کم کم بیشتر به هم کمک می کنیم ... امروز من به شما غذا یاد می دم ... فردا هم من به شما غذا یاد می دم .... پس فردا هم ... ؟!! آقا یا خانومی به اسم کرم دندون – نه !! آخه اینم شد اسم ؟! دلم یه دفه مسواک خواست... – سوال کردن که من و الف واقعا زن و شوهریم یا نه ... راستش من جواب این سوال را بلد نبودم ، از حضرت الف پرسیدم فرمودند : حالا ببینیم !! خلاصه ... خانومی هم که از ازدواج می ترسیدند در مقابل خواندن وبلاگ من به ازدواج و زندگی مشترک امیدوار شدند که برای ایشون متاسفم و در ضمن گفتنی های زیادی در جواب ایشون دارم ... که فعلا در همین یه جمله خلاصه می کنم که : اولشه ... خوب می شه!! همین ... – اونهایی که ازدواج کردن معنیشو می فهمن!! - آقا یا خانم شطرنج باز کوکو سیب زمینی دوست نداشتند که من اینجا رسما از ایشون عذرخواهی ...

آشپزخانه خانم شین

غذای روز : کوکو سیب زمینی مدل تنبلا ! دو سیب زمینی متوسط را شسته پوست می کنیم و رنده می کنیم. روی سیب زمینی خام رنده شده دو قاشق آرد سوخاری ، زرچوبه ، نمک ، فلفل ، ادویه مخلوط گوشت و مرغ ( اگر دلتون بخواد) را می ریزیم و هم می زنیم. سه عدد تخم مرغ را با این مخلوط قاطی می کنیم . در صورت تمایل زرشک یا گردو هم می توان اضافه کرد. توی ماهیتابه تفلون روغن داغ کنید ( نه خیلی داغ) کوکو را بریزید توش ... یک طرفش که پخت ، پشت و روش کنید... نوش جان! برنامه آشپزی خانم شین هفته آینده همین ساعت در همین کانال!! با ما همراه باشید... دلتون هم بخواد. شین خانه دار

لطفا نامه های قدیمی را نخوانده پاره کنید...

آی ارواح نامه های مچاله شناسنامه های قدیمی لابلای کتابهای من چه می کنید؟ ، بوی نا می آید بوی نا از این زرورقهای قدیمی "عزیزم" های خط خورده و "دوستت دارم " های خاک گرفته ... پروانه های خشک... ، عیبی ندارد، گاهی باید نفس کشید رو به آفتاب رو به این صحرای ماشین و دود رو به این بی اعتنایی همه گیر ، عیبی ندارد تاریخ مصرف نامه ها گذشته است، ارواح سرگردان ارواح نامه های مچاله طبقات کتابخانه ام را می جوند طبقات مغز مرا دست مرا چشم مرا می جوند، می جوند، و می جوند ، روح شناسنامه های قدیمی و روح روح چیزی شبیه عشق ... شین اول مهر 83

شین رمانتيک

ديشب تنهايی نشستم و فيلم love actually رو ديدم. نمی تونم بگم چطور فيلمی بود ... بيشتر از فيلم بودن آمیزه ای از چند کاراکتر بود در چالشهای عشقی ... حالا هر کدام به يک شکل ، بهرحال خوش عاقبت بودن فيلمها دل منو خوش می کنه، همين برای من بسه که هنوز به طرز علاج ناپذيری رمانتیکم...حالا چرا تنهايی فيلم دیدم ؟ برای اينکه سطح فرهنگی حضرت الف تازگیا اومده پايين و تماشای سریال باجناقها رو به فيلم ديدن شبانه ترجيح می ده !! پ.ن. آخ ... نزن !!! آخ ... اوووخ!

یادگار یک شب شعر سه نفره

برای ح. و پرنده تنهای شبهای بی ستاره اش پرنده می رود و تو شاعر می شوی ، بهانه ای به عمق شبهای بی ستاره ... عاشقان ، عشق را غروب ها به یاد می آورند. اصلا شب عاشقان می شوند مثل جیرجیرکها، قدم به قدم انگار از شاخه چکیده باشند انگار تصادفی باشد حضورشان ، انگار که ... بگذریم ، پرنده می رود و تو شاعر می شوی مرد، مرد بزرگ ، با کوله بار نخوانده رویاهایت ... شین 10/10/82

افاضات صبحگاهی خانم شین

با این یک ساعتی که امروز اضافه داشتید چه کار کردید؟ من و الف عزیزم که دیشب این مساله را فراموش کردیم در نتیجه نشد که این یک ساعت اضافه در خواب بگذرد... متاسفانه! خیلی حیف شد چون به قول الف سالی فقط یک روزه که یک ساعت اضافه می یاریم ... خوب منم پا شدم و رفتم حمووم.... حالا هم کلی وقت اضافه دارم که سر فرصت صبحانه درست کنم ... بعد هم برم سر کار ... ولی کاش می شد این یه روزی که یه ساعت اضافه داریم شام و ناهار و باقی قضایا هم یه ساعت زودتر اتفاق می افتاد ... آخه من خودم دو سه روزی طول می کشه تا به ساعت جدید گشنه ام بشه!!!شین شکموی جدی

بر باد رفته !!!

ا... یه چیز خوبی نوشته بودم در مورد پاییز که در حین کپی شدن پرید!!! به هر حال خیلی متن قشنگی بود در مورد اینکه من چقدر خوشحالم از اینکه پاییز شده و از این حرفا!!! من یکی دو روزه کار گرفتم تو خونه و بیخودی سر خودمو شلوغتر کردم و حجم غرغرم هم به مقدار قابل توجهی بالاتر رفته ( خدا به حضرت الف صبر بده ) خلاصه همین خواستم بگم که من یه چیزی نوشته بودم که پرید ... پاییزتون مبارک... شین پاییزی

یادداشتهای پراکنده روز جمعه

باز هم صبح شد و این مسجد محل ما شروع کرد... فکر می کنم این بی اعصابی صبحهای جمعه من مال این نوحه هاییست که هر هفته اجبارا به خوردمان می دهند... من نمی دونم این چه مرضیست که فقط صبحهای جمعه بین ساعت 5/6 تا 5/9 صبح اوت می کند و خدا می داند که چه خاصیتی برای چه کسی دارد... واقعا که آزار داشتن که شاخ و دم ندارد!!! *** چه زود جمعه می گذرد... تمام صبح به چرت و اگر مجتبی این دور و برها پیداش نشده بود احتمالا تا عصر چرت می زدیم ... تمام هفته انتظار تا جمعه و جمعه تمامش خماری است و کسالت ... بعضی وقتها می مانم که این همه تمام هفته را کار می کنیم که چی!!! *** می بینی دیگر پر پرواز ندارم در میان فوج قوها ... عزیز من ! شاعر شعر عاشقانه باید مرد باشد، وگرنه همه چیز باژگونه خواهد بود ... ( بخشی از یکی از شعرهای آناآخماتووا) *** حالا غصه ام گرفته که جمعه تمام شد و فردا باز شنبه می شود و باز من باید منتظر جمعه باشم و باز فراموش کنم که جمعه هم یکی از همین روزهاست که در آن هیچ اتفاق خاصی نمی افتد ... *** شیر و قهوه و کوه و شما دو تا دوست خوب و احسان خان مغول ... مرسی ...! عصر جمعه را با قهوه ...

برنامه کودک

یک نی نی خوشگل ، یک موسیقی عالی و یک شام خوشمزه همه اینها در کنار هم یعنی یک شب خوب !! بالاخره بعد یک هفته رفتیم و اهورا رو دیدیم ... خیلی نی نی بود! بعد رفتیم تالار وحدت کنسرت گروه موسیقی شرق که شب اولش بود و تا شنبه این برنامه رو دارن ... خیلی برنامه خوبی بود به خصوص پیانو سامان احتشامی و کمانچه کورش بابایی ... برای شام هم از روی یه کتاب غذای ترکی یه مدل برنج با سبزیجات درست کردم که خیلی خوشمزه شد و شاید بعدا براتون دستورشو بنویسم... این بود برنامه امشب ما ... تا برنامه بعدی همه شما را به خدای مهربان می سپارم!!! شین

نقش کاهو و کلم قرمز در خوشبختی

بعضی روزها آدمها به خرید می روند. روزهایی که به خرید می روند هول برشان می دارد که خیلی سبزیجات دوست دارند. در آن روزها به یاد رژیم لاغری و زیبایی اندام و از این حرفها می افتند. وقتی از خرید برمی گردند همه خریدها را نشسته در یخچال می چپانند. فرض کنید که دو سه روز می گذرد و آن آدمها یادشان می رود که سبزیجات را بشورند. خلاصه بعد از دو سه روز بالاخره مجبور می شوند که بروند سراغ سبزیجات . تجسم کنید که ساعت 6 بعد از ظهر بعد از 9 ساعت کار از شرکت کوفتی به خانه آمده اید . اول کاهو را پرپر کرده و شسته اید ... بعد کلم قرمز ... بعد گوجه فرنگی ... بعد قارچ ...بعد خیار... بعد فلفل دلمه ای ... بعد یه خروار ظرف که از صبحانه مانده ... بعد هول هولکی چیزکی چیده اید روی میز که محض خالی نبودن عریضه به عنوان شام خودتان و همسر محترمتان بخورید... بعد دوباره ظرفها را شسته اید و چون امروز کلا از دنده عجیبی بلند شده اید تصمیم گرفته اید که اجاق گاز را هم بسابید و تمیز کنید ... بعد هم ظرفهای شام و تا به خودتان می آیید ساعت 10 شب شده و جنازه تان کورمال کورمال در خانه پشتک می زند... باید هر چه زودتر بروی و بخوابی...

..

عاقبت خود را در دریای لاجوردی نگاهت غرق خواهم کرد. مثل همه آنها که آمدند، ولی باز نگشتند.... ناقوس چدایی صدای پچ پچ و نوری از زیر در، و من این همه را در کابوسی بی رحم دیده ام ، این همه و ... شین مرداد 81 پ.ن. عیدتون مبارک ...

نه ... نشد خانم پیرزاد

نه ...! آخرشم از این کتاب خوشم نیومد... بر خلاف کتاب روان و ساده و دلنشین قبلیش ... این یکی سردرگم بود و از بس که نویسنده می خواست همه نسلها را در یک قصه جا کند بلبشویی درست کرده بود که اون سرش نا پیدا ... شخصیت مادربزرگ ( ماه منیر خانم ) که اصلا در نیومده بود. در مورد آیه البته خوب توصیف کرده اما تلاقی این شخصیتها و بیراهه زدن به وبلاگ و اینها حسابی کتابشو از رونق انداخته ... اگه کسی خریداره من کتابمو 10 درصد زیر قیمت می فروشم ... به نظر من این کتاب نسبت به کتاب قبلیش یعنی پس رفت شدید در لحن و داستان و شخصیت پردازی شین بداخلاق که از اینکه 2500 تومن پول این کتابو داده پشیمونه !!!

وقتی در یک شرکت کامپیوتری برق می رود

خدا پدر این مدیر عاملهای خسیس را بیامرزد که یو.پی.اس نمی خرند و باعث می شوند در روزهایی مثل امروز که برق نداریم روح کارمندانشان شاد شود. از قدیم الایام از همون اولین روزهایی که کار می کردم وقت قطع برق وقت خوشی ما بود. خلاصه ما امروز برق نداریم. ساعت نه و نیم صبح روز یکشنبه 22 شهریور ( بهاره تولدت مبارک ) دیشب کتاب " عادت می کنیم " زویا پیرزاد رو شروع کردم . به نظرم به خوبی " چراغها را من خاموش می کنم" نیست. البته هنوز تمامش نکردم. دلم عجیب یه قصه می خواد ... دلم می خواد یه قصه بنویسم. قصه ای که به نوشتن نمی یاد قصه ای که هیچ چیز نیست جز یه حباب نمی دونم چرا اینقدر خسته ام ... برای پیر شدن زوده ...

...

برای تو که از عشق بالاتری سالهاست شعری نسروده ام نه تپه های برفی ، نه این کوچه بن بست و نه لحظه های خاکی این غروب سالهاست که ... ، پنجره نگاه من خالیست ، قاب عکس عدالت به میخی کج آویخته است منم و آرزوی یک خواب بی رویا ، منم و لحظه ی طلایی این عشق این دربه در، این خانه به خانه، این غریبه همیشگی و این شعرهای بی صدا. ، شعری نسروده ام که خوابم نمی برد، عشق بهانه ی تنهاییهاست ... شین

Mrs Shin Make a Test

Mrs Shin Make a Test