Posts

Showing posts from November, 2004

نقد نویسنده

داشتم وبلاگم رو مرور می کردم و دیدم که خیلی دورم از اون چیزی که دلم می خواست که باشم. دلم می خواست صفحه ای داشته باشم که حس خوب نوشتن رو گم نکنم و دوستانی داشته باشم که براشون نوشته هامو بخونم. مثل روزهای خوب دبیرستان. مثل دوستای خوب اون موقعها. اما نشد. روزمرگی دامن نوشته های منو گرفته. شدن یه سری خاطره های بی نمک روزمره... خاطره هایی که نه برای راوی مهمن نه برای خواننده و شاید اگه وبلاگ نباشه اصلا احساس نمی کنی که اهمیتی دارن که بنویسیشون.... شبکه اینطور نبود. تو شبکه بجز توی انجمن دانشگاهمون بقیه جاها چیزهای حسابی می نوشتم و چقدر شعر و داستان... چی شد اون همه ؟ خودم هم نمی دونم. شاید یه جایی گمشون کردم که نمی دونم کجاست. حتی حالا هم که پاییزه با برگها دنبال سوژه شعر نیستم. شعر راه خونه منو گم کرده شاید. حتی این کوچه باریک و این درخت دم پنجره و گنجشکهای روی شاخه هاش منو به نوشتن نمی یاره ... شاید من گم شدم و این چیزی که وجود داره یک تصویر گنگ و مبهمه که به اون چیزی که باید باشم شباهتی نداره... شاید هم عصر جمعه است و من خسته و کسلم ... شاید. شین

فیلمی به شدت زنانه با روایتی مردانه

فکر می کنم باید چیزی بنویسم. چیزی که آنقدر گنگ است که شاید موقع نوشتن پیدایش کنم ، شاید هم همینطور نا پیدا بماند. چیزی از تصویری که کسی هست و نیست.از آغاز تا پایان. نوشتن در مورد فیلم پرسونا – برگمان- به آسانی دیدنش نیست. می توان بعد از دیدن این فیلم ساکت شد و لحظه های فیلم را مزه مزه کرد. می شود فقط این فیلم را دید و زنی را تجسم کرد که در دوگانگی وجود خودش غرق می شود. دو گانگی عجیبی که کمی از آن در همه هست. – شاید همه زنان – و وقتی زیر ذره بین می رود می شود این فیلم. فیلمی که 10 نفر با هم ببینند و در پایان هر کدام نظری یگانه در موردش داشته باشند. مثل یک زن و نه چیزی فراتر از یک زن و پیچیدگی های ذاتی یک زن که برای طبیعت روان و سر راست مردان درکش دشوار است. جالب است که وقتی مردان راوی زنان می شوند – مثل زندگی دوگانه ورونیک ، مثل همین فیلم پرسونا و ... – در جنبه هایی از وجود زن دقیق می شوند که خود زنان دقتی بر آن ندارند. من بعد از دیدن این نوع فیلمها تا یکی دو روز با دقت بیشتری در آینه نگاه می کنم و دنبال نشانه ها می گردم. قبل از اینکه روزمرگی دوباره از من دورش کند.فکر می کنم همین.همین...

بی حوصلگی مزمن خانم شین

یه افسره جلوی یه ماشین رو می گیره. به راننده می گه : جناب شما به خاطر بستن کمربند ایمنی 5000 تومن از طرف انجمن حمایت از ایمنی راهها جایزه بردید. حالا می خواهید با این پول چیکار کنید؟ راننده می گه : فکر کنم باهاش برم گواهینامه مو بگیرم. زنی که بغل دست نشسته بوده میگه : جناب سرهنگ حرفشو گوش نکنین. شوهر من یه بند چرت و پرت می گه . در این لحظه مردی که رو صندلی عقب خوابیده بوده از سر و صدا بیدار میشه و میگه : من از اولشم گفتم که با ماشین دزدی نمیشه فرار کرد. یهو یکی از صندوق عقب داد می زنه : آقا از مرز رد شدیم یا نه. جوک مسروقه از این سایت چون امروز من بی نهایت کسلم فعلا همین جک را داشته باشین تا بعد.

خانم شین در جستجوی فرهیختگی

چقدر کتاب گرون شده. قبلا اگه 5000 تومن پول تو جیبم داشتم می تونستم باهاش کلی کتاب بخرم و بدون عذاب وجدان بیام خونه. الان دست رو هر کتاب به درد بخوری که می ذاری زیر 2000 تومن نیست. واقعا که. مخصوصا کتابهایی که به دلایلی مردم بهشون احتیاج دارن : مثل هری پاتر!! و فرقه ققنوس که هر جلدش 3300 تومنه. خدا رحم کنه به هری پاتر و شاهزاده دورگه وقتی که بیاد. راستی یه کتاب مزخرفی اومده تو بازار به اسم "مری پاتر" همزاد هری پاتر یا خواهر دوقلوی هری یه همچین چرندی. نمی دونم چرا تا به یه چیز قشنگی گند نزنن دست از سرش بر نمی دارن. خلاصه اینکه هیچ کتاب دندون گیری پیدا نکردم یکی دو تا روانشناسی خریدم و تو هفت تا سوراخ قایم کردم که الف نفهمه. – الف حاضره با قایق موتوری دور دنیا رو بگرده ولی کتاب روانشناسی نخره! – سینما فرهنگ ساعت فروش رزرو رو از ساعت 10 تا 8 شب به ساعت 12 تا 9 شب تغییر داده و اون بالا هم بزرگ نوشته که "پیش فروش فقط تا 48 ساعت آینده " و اونوقت بازم نمی دونم چه طوری کنارش نوشته " کلیه بلیطهای فیلم دوئل امشب و فردا شب و پس فرداشب تمام شد." خوب اگه پیش فروش فقط بر...

هذیانهای صبحگاهی

بازهم بی خوابی ... این هفته درست و حسابی استراحت نکردم و همه اش تقصیر خودمه ... اون ساعتی که خوابم میاد نمی رم بخوابم و بعد که می رم بخوابم دیگه خوابم نمیاد! و این جوری میشه... حالا هنوز 3 ساعت نیست که خوابیدم که چشمام دوباره باز شد و دیدم که باز خوابم نمی بره. دیشب قبل از خواب یه سیب گنده خوردم. این شد که الحمد ا... دیگه خواب ندیدم. این چند روزه که اون روی هاپوم بالا اومده بود یه سره خواب قتل و کشت و کشتار می دیدم. از الف و پدر و مادرم گرفته تا قوم و خویشهای درجه 2 و همکارها و آشناها رو همه رو یه دور تو خوابهام کشتم. صبح که بیدار می شدم از خوابهام وحشت می کردم. دیشب الف عزیزم یه سیب تجویز کرد و خلاصه دیگه هیچ خوابی ندیدم. بهتر. نمی دونم ساعت 5 صبح دیگه چی بنویسم. شایدم بهتر باشه چیزی ننویسم. شین بد خواب

حرفی از جنس تکرار

فرو ریختن چیزی از درونم ، چیزی که نوید یک زندگی بود و حالا در حسرت آنکه نیست ؛ نیست می شود. خود را مانند زباله ای می پیچد و دور می ریزد و باز دوباره می سازد و ویران می کند. یک روز از این همه ساختن و ویران کردن خسته می شود و دیگر هیچ چیز نمی سازد تا مرگش را ببیند... درد گمشده و قدیمی قصه ها ، دروغترین درد تاریخ، درد تکراری که هر ماه محکومت می کند ... رو به روی آینه ای که از آن خود توست می ایستی. می بینی. تویی که ذره ذره به نیستی نزدیک می شوی. به این خستگی ناگزیر. به پیری شاید و هنوز که هنوزست دست به گریبان" شایدها" و" بایدها" و" نشدها "... شین

به الف ، اولین حرف الفبای زندگیم

امروز سالگرد اون روز خوب پاییزیه که من برای اولین بار تو رو دیدم. روزی که بعد از صد سال انتظار و سرگردونی چشمهای تو رو دیدم که مثل دریاچه های بارون خورده بودن و دیدم که به ساحلی رسیدم که توش آروم بگیرم. امروز سالگرد اون روزیه که ما برای اولین بار یاد گرفتیم که با هم بخندیم. نمی دونم چه طوری احساساتم رو در مورد امروز بنویسم. خدا رو شکر می کنم برای اینکه تو رو شناختم. تو رو که عزیزترین عزیزی برای من . بعضی وقتها هم احساس می کنم که بدون تو هیچ لحظه ای واقعا زندگی نکردم. عزیزم، روزمون مبارک! روز خوب اولین نفس کشیدن با تو مبارک ! شین تو

توصیه ای به تمام چاقها از زبان یک چاق سابق

باور اینکه " من چاق هستم" خیلی سخته. اولش خودتو گول می زنی که : من تپلم نه چاق! اطرافیان هم که می گن: زن باید یه پرده گوشت داشته باشه و یا اینکه همه بعد از ازدواج چاق می شن ... و از این حرفا. من هم تا مدتهای مدید خودمو با همین حرفا گول می زدم. به جز الف و مادرم که یکسره بهم غر می زدن که چاق شدم و باید لاغر بشم بقیه فکر می کردن که خیلی هم خوبم! خلاصه یک روز مانا دوستم به من زنگ زد و گفت که یه وقت دو نفره از دکتر تغذیه گرفته و اگه من بخوام می تونم باهاش برم. اون روز که رفتم برای کنترل وقتی کارتمو دیدم باورم نمی شد که 12 کیلو اضافه وزن داشته باشم ولی داشتم! توی جلسه با دکتر برای اولین بار باور کردم که " من چاق هستم" و این شروع خوب این باور بود که " من می خوام لاغر بشم." رژیم سفت و سختی رو شروع کردم که همه از من – از من شکموی خوش اشتهای خوش خوراک – بعید می دونستن و لاغر شدم. حالا لباسهایی رو می پوشم که دو سه سال تموم نوی نو تو کمد خاک خوردن . لباسهایی که هیچ وقت نمی تونستم بپوشمشون... خلاصه اینکه نمی دونین چه کیفی داره. حالا وقتی کسانی رو می بینم که بی حوا...

نیستم یا همین جاهام ؟

این هفته ، هفته خیلی شلوغی داشتم و دارم که هنوز تموم نشده. از این طرف و اون طرف رفتنهای اضافه ( اونام از این سر شهر به اون سر شهر برای کار ) برای من تنبل که فقط بلدم از در خونه مون برم تا دم شرکت و برگردم تو این هفته کلافه ام کرده. قراره یه کار حسابی با یکی از دوستان بگیریم و درگیر اونم. شرکت هم دیروز تحویل نهایی فاز یک ایستگاه شیرازمون رو بالاخره داشتیم. و خلاصه از همه طرف در حال کش اومدن بودم. و هنوزم تموم نشده .... برای اینکه آخر هفته 20 نفر افطاری مهمون دارم. امروز و فردا هم مهمونم و خونه مون هم شده عین بازار شام... خب حالا صبح زوده دیگه نباید بیشتر از این غر بزنم ... تازه اول صبحه ... روز و روزهایی خوبی داشته باشین. من همین دور و برهام ... به زودی بیشتر می نویسم... البته اگه زیر اسباب اثاثیه ای که همه جا ولو کردم گم نشم... شین خیلی مشغول

...

سپاس تو را که به هر انسانی سپری از تنهایی بخشیده ای تا هرگز فراموشت نکند. آنا آخماتووا

برای تو

صدای تو رو از دور شنیدن سخته، تو رو که هنوز انقدر نزدیکی که انگار همین جایی... باورم نمی شه که یه دریای بزرگ بین ما فاصله انداخته باشه، یه دریای بزرگ آبی. امروز روز دوستان قدیمیه ، کاتی و غزال. حالا اگه فقط تو هم زنگ بزنی جمعمون جمع میشه... یه جمع خیالی ، بدون دیدن هم ، بدون لمس هم... فقط صدا، صدا ، صدایی از دور ...نی نی توی دلت حالا دست و پا داره و اونقدر بزرگ شده که انگشتاشو ببینی و تو اونقدر کوچیک شدی که مثل یه قطره اشک از چشمای من بریزی پایین. کاش که اینقدر دور نبودی و من می دیدمت... همین. شین پ.ن. حق با فروغ بود که می گفت : تنها صداست که می ماند...