Posts

Showing posts from December, 2004

غرغرهای همیشگی و دوستانه خانم شین

این هفته ، هفته فوق العاده درهم برهمی داشتم. کارفرمای جالب ما از شیراز آمده بود دفتر ما بازدید. جلسه خیلی پرباری بود. من و همکارم هم به خرج شرکت سورچرانی مفصلی کردیم. روز خوبی بود خلاصه. گزارش بند ب را هم تحویل دادم و از شر گزارش نویسی خلاص شدم. از این به بعد فکر کنم چشم بسته هم می تونم گزارش بند الف و ب مترو بنویسم. اگه خواستین در خدمتم! خوب این چند روزی که من در خدمت خودم و کامپیوتر و البته جیب محترمم بودم و اینقدر هم مشغول بودم چند تا اتفاق تازه افتاد. یکی اینکه منم مثل الف دچار نوستالژی شدم و دلم برای همه تنگ شده. دوم اینکه یکی از مواقع نادری که ورزش می کردم دچار حس آکروبات بازی شدم و زدم کمرم رو چرمنگ کردم و الان چند روزه که مثل پیرزنا دست به کمر و آروم آروم راه می رم و یکسره نق می زنم - خدا به الف صبر بده - سوم اینکه بازم تو خونه کار گرفتم و شنبه باید تحویل بدم. چهارم اینکه برای امتحان نظام مهندسی ثبت نام کردم و اگه کسی جایی جزوه تستی این امتحانو سراغ داره من به هر قیمتی که باشه حاضرم بخرم. پنجم اینکه یک کیلو چاق شدم و دارم از حرص می میرم. ششم اینکه ... هیچی دیگه بابا. آها سولما...

شادیهای کوچک یک مدیر پروژه کوچک

می خواستم یه مژده بدم به طرفدارای هری پاتر - مژده که جلد 6 کتابهای هری پاتر با عنوان هری پاتر و شاهزاده دو رگه تا 15 روز دیگه در آمریکا فروخته می شه... و فکر می کنم که خیلی زود هم به ما برسه ، فقط خدا کنه خانم ویدا اسلامیه همت کنه و سریع یه ترجمه خوب به ما برسونه! این خبر واقعا خوشحالم کرد! حالا می تونم با خوشحالی و امید یه دور دیگه کل سری کتابامو بخونم!! شین پاتر

یک هدیه کوچک زمستانی

دیدن ، شنیدن ، دوست داشتن ؛ زندگی هدیه ایست که من هر روز صبح که از خواب برمی خیزم ، روبانهای دور آن را به آرامی باز می کنم. زندگی گنجینه ایست که من هر شب قبل از خواب زیباترین گوهر آن را کشف می کنم. - کریستین بوبن پ.ن. همین :)

آرزوهای کوچک خانم شین در شب یلدا

قبلا که خونه مامانم اینا بودم، هیچ وقت اجازه نداشتم با حوله حموم بیشتر از ده دقیقه بپلکم! مامانم بهم سر می زد و مجبورم می کرد که لباسامو بپوشم. از وقتی عروسی کردم یکی از کارهایی که خیلی با لذت انجام می دم اینه که تا دو ساعت بعد از حموم با حوله می چرخم و تا وقتی که واقعا سردم نشه لباسامو نمی پوشم. ولی الان واقعا سردمه! شین یخ زده پ.ن. شب یلداتون مبارک!

غروب زيبای جمعه

روبروی خانه ما ، خانه ای قدیمی و متروکه است. سقف شیروانی قرمز دارد و درختهای بلند. اینجا که من نشستم از پشت پنجره فقط درختها پیدا هستند و ابرهای سرمه ای و آسمان. اینجا که من نشستم انگار تهران نیست ، یک تکه از بهشت است. مثل وقتی که صدای باران روی شیروانی قرمز می پیچد .... حتی وقتی که غروب جمعه باشد. همه این زیباییها ، برای این است که تو هستی و من هر جای خانه که نشسته باشم ، صدای تو که از دور بیاید و زنگ باران ، من در بهشتم، حتی اگر غروب جمعه باشد. شین

اندر مزایای مدیریت بی جیره و مواجب

والا اینکه بعضی دوستان می گویند که من مدیر شدم و کلاسم رفته بالا ، تماما شایعات استکبار جهانیه و من درکمال صحت و سلامت بسر می برم و کماکان در همین وبلاگ با همین اسم می نویسم. در این چند روزی که از اهدای سمت جدید من می گذره چیزهای زیادی عوض شده : 1- ساعت خونه اومدن من از ساعت 5 به 6 الی 7 تغییر کرده! 2- شام بی شام 3- خونه مثل بازار شام 4- اخلاق مثل فرشته مهربون تو پینوکیو 5- پول کما فی السابق فلوس ناموجود!! 6- دستورات و اوامر دریافتی در سطح شرکت دو برابر! 7- تلفن بی تلفن! بدتر از همه اینها اینکه مدیر کوفتی دفترمون فکر می کنه که خیلی به من عزت گذاشته و منو مدیر کرده اینه که مرتب به من نگاههای عجیب می کنه و توقع داره که من تشکر هم بکنم!! خدا خفه اش کنه! خلاصه این بود انشای من از اولین هفته مدیریت پروژه کوفتی ام! ایشالا هفته های بعد بهتر می شه... امروز هم که از صبح مشغول اضافه کاری در سطح مننزل بودم و سعی می کردم که خونه رو یه جوری قابل زندگی کنم. مونیتورمون هم یه خورده چشمش چپ شده! یعنی یه هوا کاپیتان اف شده! همه چیو دوتا نشون می ده!... خلاصه اینکه من زنده ام و به زودی میام و یه عالمه چ...

تبریک و تسلیت

متن یک آگهی چاپ نشده در کلیه جراید کثیر الانتشار: سرکار خانم مهندس شین.الف بدین وسیله ارتقای جناب قالی را از مقام معاونت و دستیاری در فلان پروژه متروی شیراز به مقام مدیریت همان پروژه فلان فلان شده تبریک عرض می کنیم. بدیهی است که از این پس پروژه فلان ایستگاه متروی شیراز با نام نیک شما خواهد درخشید. به امید اینکه در روزهای کامیابی و پولداری ما را هم به یاد داشته باشید. گروهی از طرفداران شما در فلان شهر ، فلان مترو ، فلان بانک و فلان صندوق قرض الحسنه و بقیه!!! پ.ن.من الان که مدیر شدم دیدگاهم به جهان هستی دیدگاه یک مدیر پروه به جهان هستی شده!! پ.ن. تکلیف اضافه حقوق تا اطلاع ثانوی با کرام الکاتبین است! پ.ن. تا حالا دیده بودین کسی مدیر خودش بشه ؟ پ.ن. من از این به بعد به خودم می گم شما !! پ.ن. یک جمله هم برای قدردانی از زحمات مدیر دفترمان : شییییییییییییییییییییشکی ! ( ببخشید صداشو نمی تونم ضمیمه کنم!)

از پول و شیاطین دیگر

اگر خانم شین این طرفا نمیاد و نمی نویسه به خاطر این نیست که وفات کرده یا اینکه از کثرت نظرات خواننده ها ذوق مرگ شده! فقط و فقط علتش حرص مال دنیاست که چند روزیه به جون خانم شین افتاده و سخت مشغولش کرده ، به طوری که الان شما نمی تونین توی خونه ما اتاق نشیمن رو از هال و هال رو از اتاق خواب تشخیص بدین و از این چیزا... خوشبختانه آقای الف مشکلی با این مال اندوزی و اسکروچ بازیهای من نداره... بگذریم. امروز من و آقای الف احساس خود مهندس بینی شدیدی داشتیم و رفتیم نمایشگاه مصالح ساختمانی که واقعا خوب بود و هر کی نرفت از کیسه اش رفته. فقط کاش زمانش یه خورده بیشتر بود و برای یه بروشور و دو تا سی دی این همه مخ زدن لازم نبود! البته حسن این نمایشگاه این بود که آدمهای بسیار متشخصی اونجا می دیدی – مثل خود ما! و برادر آقای جولیا- و نسبت به نمایشگاههای دیگه عمله و اکره کمتری وجود داشت.البته چیزهای جالبی هم می دیدی مثلا من کنار غرفه کاشی خزر وایستاده بودم و در مورد قیمتها سوال می کردم که مسئول غرفه به من بروشور و یه خودکار تبلیغاتی داد. یه آقایی همون موقع اومد کنار من و گفت : آقا یه خودکارم به من بدین!!!...