Posts

Showing posts from March, 2005

تبریک با تاخیر

سلام. بعد از 15 روز به خانه برگشتیم. خانه آرام و مطمئن زیر آفتاب دراز کشیده بود و انتظار ما را می کشید. دلتنگ خانه بودم و لیوانهایم. به همین سادگی آدمیزاد به چیزی دل می بندد و ریشه می کند. *** عید و سال تحویل را در رخوت شمال بودیم. بابا در آخرین لحظه از پای منقلی که ماهی کباب می کرد بلند شد و دوید به حمام. ماها قبلا چیستان فیستان پوشیده و کنار سفره نشسته بودیم. بعد هم آن صدای همیشگی و تحویل سال 1384 شمسی. سال خروس. صدای قوقولی قوقو در سرم می پیچد! توی دلم می گویم : خدایا سال خوبی باشد... *** 3 فروردین ، راه افتادیم که برویم مشهد. خوش خوشان. عجب شهر قشنگیست گرگان. تا ناهارخوران رفتیم .قصد کردیم که در تعطیلات بعدی حتما برویم هتل جهانگردی ناهارخوران گرگان. توی مسیر پارک جنگلی نمونه ای از چادرهای عشایر زده بودند. داخلش جاجیم و فرش و روسری و کلاه و از این جور چیزها می فروختند. دو تا جاجیم خریدیم و یه چیز بافتنی مثل طلسم. ناهار را در یک رستوران زشت بین راهی به اسم کاکتوس در گالیکش خوردیم که عجب غذای خوشمزه و عالی ی داشت. راه طولانی به سختی تمام شد و ما بالاخره به مشهد رسیدیم. پدر و مادر الف...

...

بیرون کشیدن یک زندگی مرده از درون یک موجود زنده ، موجودی که از این مرگ رنج می برد. از نبودن حجمی که می توانست نوید یک رویا باشد ، یک آغاز ... و حالا در حفره شکمش تنها خون است و جایی خالی به کوچکی و بزرگی 3 سانتیمتر و چیزی در حدود 17 گرم وزن. دردش را در عمق وجودت احساسی می کنی... حتی اگر برای یک زن دیگر اتفاق افتاده باشد. شین

از خاطره ها و یادها

می ترسم ، در هر ورق مرده ها به من لبخند می زنند. ، کودکی دایی ام می گریزد ، از لای صفحه ها با توپ قرمزش ، مادر بزرگم ، جوان ، مغرور و زنده در روز عروسی پسرش - من ، که حتما آن موقع نیستم! – و همسایه پیر مهربان ، اشک در چشمان مادرم صفحه های قدیمی شادی نمی آورند ، مادرش ، پدرش ، برادرش ، می ترسم، می ترسم روزی به هر ورق دفتر من هم خاطره مرده ها دنبالم کند، و جوانی پدر و مادرم و طرحی از کودکی گمشده کودکی که من بودم. شین 15 اسفند 82

دلتنگی های معمارخیابان دوم نرسیده به چهارراه ، دست چپ

دیروز با همکارام رفتیم دیدن یکی دیگه از همکارهامون که تازه بچه دار شده. اولین بار بود که من به خونه این همکارم می رفتم و خونه شو که دیدم از زن بودن و آرشیتکت بودنم خجالت مفصلی کشیدم! خونه اش انگار همین الان از لای یکی از صفحات مدل کتاب های سال 2004 طراحی داخلی افتاده بود بیرون. به قدری همه چیز با هم زیبا و هماهنگ بود که حد نداشت و محیط خیلی خوشایندی در یک وجب جا ( یک مستطیل به ابعاد 10*8) خلق شده بود. تازه این خانم علاوه بر اینکه آرشیتکت هست ، 10 سال هم سابقه کار خیلی شدید داره! ( یعنی من نمی تونم شاغل بودنمو بهانه کنم!!) اتاق بچه شم خیلی خیلی ناز بود. با اینکه یه خورده کوچیک بود ولی خیلی قشنگ چیده شده بود. یاد بگیرم!! همین!!! شین .دی. سلینجر