از خاطره ها و یادها

می ترسم ،
در هر ورق
مرده ها
به من لبخند می زنند.
،
کودکی دایی ام
می گریزد ،
از لای صفحه ها
با توپ قرمزش
،
مادر بزرگم ،
جوان ، مغرور و زنده
در روز عروسی پسرش
- من ، که
حتما آن موقع نیستم! –
و همسایه پیر مهربان
،
اشک در چشمان مادرم
صفحه های قدیمی
شادی نمی آورند ،
مادرش ،
پدرش ،
برادرش
،
می ترسم،
می ترسم روزی
به هر ورق دفتر من هم
خاطره مرده ها
دنبالم کند،
و جوانی پدر و مادرم
و طرحی از کودکی گمشده
کودکی که من بودم.

شین
15 اسفند 82

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…