Posts

Showing posts from April, 2005

اعتراف دردناک خانم شین

من اعتراف می کنم.من بودم. باور کنید که مخصوصا نبود. اصلا نمی دونم چطوری شد. من اعتراف می کنم که کتاب "گندم" م.مودب پور رو خوندم. باورتون می شه ؟ من ... شین فرهیخته انجمن کتاب همچین کاری کرده باشم؟ از همه دوستانی که سابقه فرهنگی ادبی هنری منو دارن معذرت می خوام! بهرحال توی اوقات فراغت و یه مسافرت کوتاه این کتاب توی دست و بال یکی از آشناها دیدم و خواستم ببینم که از زمان فهیمه رحیمی و ر.اعتمادی پیشرفتی تو کار این جور نویسنده ها حاصل شده یا نه. اول اینکه این کتاب در تیراژ 5000 نسخه به چاپ هشتم رسیده بود. این یعنی این که قشر فرهنگی این مملکت باید برن و بمیرن. وقتی کتابهایی مثل "سلوک" محمود دولت آبادی به زور به چاپ سوم می رسن و همین موضوع هم سوژه یک خبر دو صفحه ای توی روزنامه همشهری می شه کتابها – کتاب که نمی شه بهشون گفت – لاطائلاتی مثل این یکی بدون زور زدن با قیمت نسبتا گرون 4500 تومن به چاپ هشتم می رسن. واقعا که! بگذریم. کتاب واقعا مزخرف "گندم" با یک فضای تقلیدی از شاهکار معظم استاد پزشکزاد "دایی جان ناپلئون" و عشق دختر عمه و پسر دایی شروع می شد و ب...

وجدان دود آلود من

امروز نهايت دودی رو که می شد در طی یک روز خورد ، خوردم. البته این نهایت برای منه والا شاید خیلی بنده خداها هر روز از من بیشتر دود نوش جان می کنند. جلسه ساعت 4 بعد از ظهر خیابان کارگر و برگشتن به سمت خانه ساعت 7 و رسیدن جنازه متحرک دود سیگار خورده! نمی دونم چرا آقایون به خودشون اجازه می دن که در یک جلسه که خانمها مجبور به حضور توش هستن سیگار بکشن! اونهم با اجازه خودشون! لابد ما خانمها هم با اجازه خودمون حق داریم که وسط جلسه بساط آینه و رژ لب رو علم کنیم! از پایین تا بالای پاسداران هم این تاکسی لخ لخو افتاده بود پشت یکی از این اتوبوسهای مولد دود و من بیچاره آی دود خوردم!! حالا آتو نگیرین که تو که شوهرت هم ... اولا که دود سیگار شوهر کاملا بر من حلال و رواست ولی دلیل نداره دود سیگار مدیر طرحمونو تحمل کنم!! خلاصه این از این ... البته خوبم. حالم خوبه. صبح خارج از سهمیه ام غرغر کردم و کم مونده بود که آقای الف دست منو بگیره و منو سر راه بذاره ... خدا خیرش بده که منو تحمل می کنه. عوضش منهم همینجا قول می دم که کمتر غر بزنم. – هر چند که می دونم باور نمی کنی! ولی من سعیمو می کنم. آخه تو که نمی دو...

به کاتی و عروسکش از همین جاها

روزهای کند و چسبناک تابستان نزدیک شده اند. تهران بی بهار مستقیم به میان گرمای تابستان پرتاب می شود و ما از سرما یکباره گرما را تجربه می کنیم. سه روز پیش کاتی عروسک مو طلایی کوچکی دورتر از من پشت دریای آبی خلیج فارس به دنیا آورد. 6 ماهه که اصلا ندیدمش. نه کاتی و نه بچه را که کم کم درونش بزرگ می شد. حالا خبر تولد او را با تکانی ناگهانی می شنوم. می بینم که کاتی آنقدر بزرگ شده که مادر باشد. مادر این کودکی که همه چیزش در جهان وابسته به اوست و می میرد اگر کسی از او نگهداری نکند. نوزاد عاجز انسان که با معجزه عشق مادری و لبخندهایش زندگی را از جهان می گیرد. چه شکوهی ... دلم می خواست پیش کاتی بودم. قرار بود که باشم. نشد. وقتی که راهها دور می شوند ، حتی اگر نزدیکترین دوستت فقط پشت همین دریای آبی خودمان باشد نمی شود به این آسانیها دیدش. وقتی راهها دور می شوند و من 6 ماه است که تو را ندیده ام. نه تو را و نه عروسک مو طلایی ات را وقتی که با تو و در درون تو بود. از دور کودکت را می بوسم و منتظر روزی می مانم که بیایی. شین

رئیس مستجاب الدعوه خانم شین

امسال تمام دعاهای رئیس من سر سفره هفت سین مستجاب شده ! اول اینکه رئیس ما شده رئیس بزرگ! دوم اینکه من شوق و ذوق عجیبی به شرکت اومدن پیدا کردم و توی شرکت که هستم حالم خیلی خوبه! خونه که میام تمام مشکلات فیزیکیم عود می کنه و دلدرد و سردرد و از این جور چیزها می گیرم... آقای الف داره در به در دنبال باطل السحر رئیسم می گرده! خلاصه فعلا و تا اطلاع ثانوی من کارمند خیلی خیلی نمونه ای شدم و عجیب اینکه دیروز وقتی از خواب بیدار شدم گفتم : آخ جون شنبه!! همین شین سحر شده

خانم شین و جمعه

اخیرا جمعه تبدیل به ترکیب دلچسبی از خواب و کتاب و کسالت شده ... جمعه روزیه که می شه تمام روز چرت زد. تمام روز. حالا بلند شده ام. بالاخره. لباس خواب رو عوض کردم. بالاخره.اومدم و نشستم پای کامپیوتر. خلاصه از مود جمعه در اومدم. الف عزیزم اصرار داره که یه خورده به خونه نظم و ترتیب بدیم چون به زودی قراره بهاره و شوهرش از شیطان بزرگ بیان پیش ما و خلاصه خواستیم یه خورده براشون جا باز کنیم. البته امروز هم مثل بیشتر روزهای تعطیل من دوست دارم همون سه کار اول رو انجام بدم ولی الف نمی ذاره!! خلاصه به قول علی ونگز کبیر در مودی هستم بین المودین!و اصلا نمی دونم که می خوام که چیکار کنم. کتاب "شهر و خانه" ناتالیا گینزبورگ رو دوباره خوندم. اینم چیز عجیبی نیست. چون من به خاطر سرعت زیادم در کتاب خوندن مجبورم هر کتابی رو حداقل دو بار بخونم که از نظر اقتصادی به صرفه باشه!! در واقع تو عید با الف دست به جیب شدیم و یه خروار کتاب خریدیم که بجز این کتاب شهر و خانه با این عنوان مسخره اش از هیچکدومشون خیلی خوشم نیومد. البته کتاب "دعوت به مراسم گردن زنی " رو هم کمی اش رو خوندم و به نظرم جالب...

خرافات ؟

دیروز از یک منبع نیمه علمی موثق شنیدم که مادران باردار به هر چی نگاه کنن بچه شون شکل اون می شه! داشتم تجسم می کردم که بچه زنهای شاغلی که روزی 8-9 ساعت پای کامپیوترن چه شکلی می شه ؟ احتمالا یا شکل مانیتور یا شکل موس !!! می گفتن که مادر باید سعی کنه در دوران بارداری همه اش آدمهای زیبا ببینه و مناظر قشنگ ببینه و غذای خوب بخوره و هوای خوب و همه اش خوشحال باشه تا بچه اش خوشگل بشه! حالا توی این شهر خط خطی پر از دود با این همه مناظر بدیع بچه ها توی دل ماماناشون چه شکلی می شن؟ شین خرافاتی! پ.ن. قابل توجه کوکا ی عزیزم و جوجو ش!

کشتم شپش شپش کش شش پا را

عقربه های ساعت روی 2:45 متوقف شده اند. انگار ساعتهاست که ساعت یک ربع به 3 است. لحظه ای ناگذرا در بعد از ظهر... خواب بالهای سنگینش را روی چشمانم گذاشته است. خمیازه می کشم. باید به صورتم آب بزنم. یک لیوان چای برای خودم بریزم و روی کار و فقط کار تمرکز کنم... ساعت سنگین بعد از ظهر نمی گذرد. بلند شده ام. دست و صورتم را با آب یخ شسته ام. یک لیوان چای پررنگ ریخته ام و حدود یک ساعت به دفتر یادداشتم خیره مانده ام... عقربه ها کمی ، فقط کمی حرکت کرده اند...2:50 ! اه! لعنت به این ساعتها!! شین خوابزده هذیان زاده!

...

بعضی وقتها احساسات آدم بزرگتر از نوشته ها هستند. نوشته هایی که از اولین سالهای 12-13 سالگیم دوست و همراه من بودند ، حالا آرام و حسود خود را کنار می کشند. هر چیزی که می نویسم از آن چیزی که در درونم می گذرد کمتر است. دلم می خواهد دوباره شعر بگویم.هی رفیق! نگو که کسی در فصل گرم شاعر نمی شود.

شین خوابالو در آستانه فصل کار

امروز اولین روزیه که بعد از تعطیلات اومدم سر کار. نصف بچه ها نیستن. نصفی که هستن مثل من نیمه خمار! سعی می کنن که یادشون بیاد که قبل از عید چه کاری دستشون بوده و چی کار می کردن و اصلا چه کاره هستن و از این حرفا! خود من امروز صبح نیم ساعتی فکر کردم تا یادم اومد که مدیر پروژه ام! یه مدیر یادم مونده بود منتها فکر می کردم که مدیر عاملم! بعد یادم اومد که نه بابا! من فقط مدیر یه پروژه فکسنی ام! کارفرما و مدیر طرح خوشگل ما فردا صبح برای ما جلسه گذاشتن که ما قیافه نازشونو فراموش نکنیم و سال جدید رو با دیدن قیافه شون شروع کنیم! *** روز سیزده بدر من و الف جهت در کردن سیزده رفتیم سینما! و " سیمای زنی در دوردست" علی مصفا را دیدیم که مثل شعر بود و خواب تا فیلم. بجز من و الف 7-8 تا آدم بیکار دیگه هم بودن که سیزده بدر اومده بودن سینما! ما امسال جای سبزه صندلیهای سالن دو سینما فرهنگ رو بهم گره زدیم! حالا ببینیم نتیجه اش چی میشه! *** دیشب با مانا و منوچهر رفتیم هوانورد اسکورسیزی رو دیدیم که خیلی عالی بود. فقط خیلی کم بود! یعنی خیلی سانسور داشت و کلا صحنه هایی رو که راجع به چیزهای خوب و اینا بو...