به کاتی و عروسکش از همین جاها

روزهای کند و چسبناک تابستان نزدیک شده اند. تهران بی بهار مستقیم به میان گرمای تابستان پرتاب می شود و ما از سرما یکباره گرما را تجربه می کنیم. سه روز پیش کاتی عروسک مو طلایی کوچکی دورتر از من پشت دریای آبی خلیج فارس به دنیا آورد. 6 ماهه که اصلا ندیدمش. نه کاتی و نه بچه را که کم کم درونش بزرگ می شد. حالا خبر تولد او را با تکانی ناگهانی می شنوم. می بینم که کاتی آنقدر بزرگ شده که مادر باشد. مادر این کودکی که همه چیزش در جهان وابسته به اوست و می میرد اگر کسی از او نگهداری نکند. نوزاد عاجز انسان که با معجزه عشق مادری و لبخندهایش زندگی را از جهان می گیرد. چه شکوهی ... دلم می خواست پیش کاتی بودم. قرار بود که باشم. نشد. وقتی که راهها دور می شوند ، حتی اگر نزدیکترین دوستت فقط پشت همین دریای آبی خودمان باشد نمی شود به این آسانیها دیدش. وقتی راهها دور می شوند و من 6 ماه است که تو را ندیده ام. نه تو را و نه عروسک مو طلایی ات را وقتی که با تو و در درون تو بود. از دور کودکت را می بوسم و منتظر روزی می مانم که بیایی.
شین

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…