بهار رفت ، بهاره را با خود برد
رفتند. به همان سرعتی که آمدند. چقدر امشب شبیه همان شبی بود که آمدند. خیلی زود گذشت. سه هفته ای که مثل برق و باد گذشت.سه هفته دود شد و در لایه خاطرات پیچید و بعد از این با جمله های "یادت می آید ؟" زینت خواهد شد. با این همه چیزی در این میان دلداریم می دهد. چیزی از جنس زمان. چیزی از جنس فردا. چیزی که نمی دانم چیست با این همه کمکم می کند تا با چشمانی بدون اشک نظاره گر رفتنشان باشم.
*
شاید زودتر،
شاید دیرتر،
همدیگر را خواهیم دید.
در این کوچه ها،
یا کوچه هایی دیگر،
با کودکانی از رویای عشق،
با زمانی که
می گذرد .
در این شهر ،
یا شهری دیگر،
بدرود.
خاطره ها
پشت شیشه،
به من می خندند.
خاطره چشمهای تو،
گریه نکن
نگاه کن
دوباره آمده ای و
زمان فراموش شده است.
شین
*
شاید زودتر،
شاید دیرتر،
همدیگر را خواهیم دید.
در این کوچه ها،
یا کوچه هایی دیگر،
با کودکانی از رویای عشق،
با زمانی که
می گذرد .
در این شهر ،
یا شهری دیگر،
بدرود.
خاطره ها
پشت شیشه،
به من می خندند.
خاطره چشمهای تو،
گریه نکن
نگاه کن
دوباره آمده ای و
زمان فراموش شده است.
شین