مادر بودن

شب ها نی نی ما بیدار می شود و با پدر و مادرش به زبان تازه ای حرف می زند. عقربه های ساعت که به 12 می رسد نی نی ما بیدار می شود. با او حرف می زنیم و به زبان خودش جواب ما را می دهد. بعضی وقتها چشمانم را می بندم و حرکاتش را از عمق وجودم احساس میکنم. در پاسخ به چیزی درون من ، در ادامه این عشقی که در وجودم می جوشد. به الف می گویم خودم را از همه وقت به تو نزدیکتر احساس می کنم. برای این که تویی که کوچک شده ای و از درونم با من حرف می زنی. شاید حرفم را نمی فهمد. شاید باید زن بود تا این حرکت ظریف را احساس کرد. این لحظه شگفت را که پوست شکمم زیر حرکتهای کودکم کشیده می شود و وقتی با او حرف می زنی آرام به تو گوش کند... شاید باید زن بود تا این موج عشق را شناخت به موجودی بی چهره که در درون تو زندگی می کند.

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…