قاصدک از که خبر آوردی ؟
ساعت 8 شب ، صدای زوزه ماشین لباس شویی در خانه می پیچد و صدای دیگری نیست. امروز چهارشنبه است . پس من نباید دلم گرفته باشد
***
این روزها منقطع نوشته ام. کمتر از خودم و بیشتر از اطرافم. اما اتفاقات مهمی که این روزها می افتد بیشتر در درون من است. این تغییر عجیبی که در خودم احساس می کنم و این احساس عجیبی که نسبت به بچه ام دارم که هنوز نمی دانم اسمش چیست و خیلی چیزهای دیگر. کم کم بچه وارد زندگی روزمره ام می شود. مثل ماه پیش نیست که صبحها فراموشش می کردم. حالا تمام روز هست. یا حرکت می کند یا جای مرا تنگ می کند یا اینکه من سعی می کنم این احساس را مزه مزه کنم تا بالاخره بفهمم که چیست. چند شب پیش کابوسی دیدم در مورد بچه... از خود کابوس که بگذریم احساسی که در طول آن کابوس داشتم برایم کاملا تازگی داشت. نتوانستم برای الف توضیح بدهم. نتوانستم بگویم که عشق نبود. چیزی مثل عشق بود که تیغهای بزرگی در قلب من گذاشته بود و من نمی توانستم بدون احساس این تیغها زندگی کنم ... شاید حتی از دردش لذت می بردم. جایی خوانده بودم که وقتی مادر می شوی و بچه ات به دنیا می آید مثل این است که قلبت بیرون از بدنت آمده و جلوی چشم تو حرکت می کند... این تجربه را در خوابم احساس کردم ، هنوز چیزی بیشتر از تجربه این خواب نمی دانم.هنوز
***
احساس تنهایی می کنم. مادرم نیست. هنوز بعد از این همه سال دنبال آرامش حرف زدن با مادرم می گردم که نیست
***
بهاره عزیزم متاسفم که نامه محبت آمیزتو بی جواب گذاشتم. بگذارش به حساب خستگی روزمره همین
***
دو روزی می رویم هوای تازه بخوریم. همین دور و برها
شین
***
این روزها منقطع نوشته ام. کمتر از خودم و بیشتر از اطرافم. اما اتفاقات مهمی که این روزها می افتد بیشتر در درون من است. این تغییر عجیبی که در خودم احساس می کنم و این احساس عجیبی که نسبت به بچه ام دارم که هنوز نمی دانم اسمش چیست و خیلی چیزهای دیگر. کم کم بچه وارد زندگی روزمره ام می شود. مثل ماه پیش نیست که صبحها فراموشش می کردم. حالا تمام روز هست. یا حرکت می کند یا جای مرا تنگ می کند یا اینکه من سعی می کنم این احساس را مزه مزه کنم تا بالاخره بفهمم که چیست. چند شب پیش کابوسی دیدم در مورد بچه... از خود کابوس که بگذریم احساسی که در طول آن کابوس داشتم برایم کاملا تازگی داشت. نتوانستم برای الف توضیح بدهم. نتوانستم بگویم که عشق نبود. چیزی مثل عشق بود که تیغهای بزرگی در قلب من گذاشته بود و من نمی توانستم بدون احساس این تیغها زندگی کنم ... شاید حتی از دردش لذت می بردم. جایی خوانده بودم که وقتی مادر می شوی و بچه ات به دنیا می آید مثل این است که قلبت بیرون از بدنت آمده و جلوی چشم تو حرکت می کند... این تجربه را در خوابم احساس کردم ، هنوز چیزی بیشتر از تجربه این خواب نمی دانم.هنوز
***
احساس تنهایی می کنم. مادرم نیست. هنوز بعد از این همه سال دنبال آرامش حرف زدن با مادرم می گردم که نیست
***
بهاره عزیزم متاسفم که نامه محبت آمیزتو بی جواب گذاشتم. بگذارش به حساب خستگی روزمره همین
***
دو روزی می رویم هوای تازه بخوریم. همین دور و برها
شین