مرگ بر سوسک سیاه

کمی دیرتر کمی دورتر ، من همینجاها هستم.
***
تابستان داغ و بیخود امسال رو به تمام شدن است. دو روز آخر هفته را در بهشت دماوند گذراندیم و آخر شب با لذت وافری از سرما لرزیدیم و حتی یک کبریت هم برای گرم شدن روشن نکردیم! دو روزی مثل طبیعت زندگی کردیم "سیب با پوست خوردیم و آب بی فلسفه نوشیدیم" خلاصه برای خودمان خوش بودیم. جای همگی خالی.
***
لگدهای پسرک کم کم به دنده های من نزدیک می شود. احتمالا در هفته های آینده موفق می شود به آن ناحیه هم لگد بزند. نمی دانم بچه در شکم مادرش چه احساسی دارد ولی فکر نمی کنم که احساس بدی باشد. گرما ، امنیت و عشق ... همه را دارد ، احتمالا فقط جایش تنگ است یا اینکه مثل بچه ما کله پا است ، کاش می دانستم الان چه احساسی دارد ، احتمالا خوشحال است.
***
دوستان این تابستان به کلی تار و مار شده اند. از مهمانی خبری نیست که نیست. بر خلاف بهار پر تحرک تابستان کم تحرکی را می گذرانیم و هیچ کس حالش را ندارد که مهمانی بگیرد. دوستان همه یا خانمهایشان حامله اند یا بدتر از ما در حال اسباب کشی هستند یا اینکه هر دو با هم ، مثل ما و مانا اینا ، خلاصه آقای جولیا و بانوی محترم زودتر ما را دعوت کنند که دلمان برای مهمانی لک زده است!
***
نمی دانم این روزها چرا اینقدر منقطع می نویسم. اگر فهمیدم به شما هم خواهم گفت!
شین منقطع متقاطع

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…