یک فنجان چای بی موقع

هیچ وقت عصر و شب چایی نمی خورم. امشب این برادرم خامم کرد! چای را با شکلات گذاشت جلوی روی من و من هم خوردم. حالا ساعت 3 صبح است. من ظرفهای شام را شسته ام! 100 صفحه کتاب خوانده ام ، پذیرایی را مرتب کرده ام و دو ساعت تمام به صدای باران گوش داده ام و هنوز خواب سراغی از من نگرفته است! امشب شبی مثل شبهای پاییز است. صدای باران می آید و خنکای آن در هواست. بوی خاک و تازگی می آید. امروز 24 مرداد است و تمام اینها یعنی که تابستان دارد تمام می شود. دلم مسافرت می خواهد و با این شکم گنده و حال درهم هیچ جا نمی توانم بروم. هفته شلوغی داریم و من خوابم نمی برد. دلم هزار بار شعر گفتن می خواهد و شعر نمی شود. به قول الف شاید پاییز که بیاید ما هم دوباره شاعر شویم...
***
رختهای کهنه شعرم را
در باران امشب شسته ام
فردا
فردا که آفتاب بیاید
شاید دوباره شاعر شویم.
***
چقدر بزرگ شدن سخت است. برای این همه چیز در هم تصمیم گرفتن. به این همه مسائل مختلف فکر کردن. اول تا آخر ماه را به هم رساندن. کودکیها چه خوب بود. حتی اسباب کشی هم برای ما تفریح بود. حالا از بی مصرف بودن خودم لجم می گیرد. از تنها گذاشتن الف در این شرایط. کاری از دستم بر نمی آید. نباید حرص بخورم و می خورم!
***
"گر ز آزردن من هست غرض مردن من
من که خود مردم از این غم چه دهی آزارم"
***
این بانو که از آینه ها به من نگاه می کند کیست که من نمی شناسمش؟
شین خوابزده شبگرد

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…