عروسی دوست بچگی و افشاگریهای الف

دیشب عروسی یکی از دوستهای بچگی من بود. این دوست بچگی که می گم الان برای خودش یه مرد گنده شده و تا حدودی حتی برای خود منم سخته که تجسم کنم که ما یه روزهایی با هم توی برکه غورباقه شکار می کردیم یا اینکه توی حیاط دزد و پلیس بازی می کردیم. ولی بهرحال بچه که بودیم خیلی با هم دوست بودیم و رفت و آمد خانوادگی مفصلی داشتیم و از آنجایی که بچه های این خانواده اصولا خیلی تغییر فرم ندادند - منظورم اینه که یه دفعه تبدیل به یه موجودات دیگه ای نشدن!! - همیشه حس خوب بچه بودن و همبازی بچگیهام رو در من زنده کردن. عروس خانوم هم تمام برنامه های شب را با دقت خاصی دنبال می کرد و همه را به ترتیب انجام می داد. از رقصاندن داماد بیچاره که رقص بلد نبود تا پرت کردن دسته گل و مراسم شام و از این حرفها... البته این موضوع از این جهت برای من جالب بود که ذاتا آدم بی دقتی هستم و روز عروسیم اصلا یادم نیست که چیکار کردم. فقط دیشب ناغافل به من الهام شد که من شب عروسی دسته گلمو پرت نکردم! در نتیجه بخت یه کسی که می تونست به دست من باز بشه تا الان بسته مونده! خلاصه خوب بود که بعد از این همه مدت این کشف بزرگ رو کردم!!
***
آقای الف غیر فرهیخته آخر شب که رفتیم از عروس و داماد خداحافظی کنیم، دست داماد رو گرفت و با حالت تسلی به شونه اش زد و گفت : ایشالا به شادیا ببینیمتون!!!
شین نوستالژیک
پ.ن. بی ربط. یک چیزی هم از بچه ام براتون بگم که نصفه شب از خواب بیدار شدم که آب بخورم و متوجه شدم که بچه داره با بالشی که جلوی شکمم گذاشتم بوکس بازی می کنه! با این تمرینات مرتب شاید یکی دو ماه آینده موفق بشه من و الف رو ضربه فنی کنه و از رو دشک بندازه بیرون!!

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…