مادر شين و عصر باراني
سينا در خواب مي خندد. سايه هاي غروب را روي صورت كوچكش تماشا مي كنم. دلم براي بيداريش تنگ مي شود.نگاهش كه مي كنم دلم براي الف تنگ مي شود. جايي نه خيلي دورتر از من در اين شهر سرد. دلم براي خانه ام تنگ شده است. براي درخت پشت پنجره. براي صداي كلاغها و آواز شبانه جيرجيركها. حتما حالا كه هوا سرد شده است جيرجيركها از باغ همسايه كوچ كرده اند.كلاغها كه حتما هستند. به سياهي زغال و براي گردوهاي توي تراس نقشه ها كشيده اند. سينا در خواب بغض مي كند. لبهاي كوچكش به گريه اي بي صدا مي لرزد. حالا آفتاب غروب مي كند و من امروز هنوز الف را نديده ام. حالا آفتاب غروب مي كند و پسرم خوابيده است. حالا آفتاب غروب مي كند و كسي يادش نيست كه به گلدان پشت پنجره آب بدهد. حالا آفتاب غروب مي كند . من به صداي باران گوش مي دهم. خانه ما سرد است و تهران پاييز نديده غرق زمستان مي شود. تولدت مبارك پسرم. به شهر ديوانه ديوانه ما خوش آمدي
مادر شين
مادر شين