يك پست همينجوري
امروز سه شنبه است. يعني كه فردا پسر ما يك ماهه مي شود. باورتان مي شود؟
×××
خيلي چيزها هست كه دلم مي خواد بنويسم ولي پاي اين كامپيوتر نفتي تو اين اتاق با ديوارهاي زرد كه مي شينم همه فراموش مي شن. من مي مونم و چشمم كه دوخته شده به صفحه ها. و تمام چيزهاي خوب و قشنگي كه مي خواستم بنويسم فراموشم مي شه.
×××
كم كم ساعتهاي بيداري و هشياري سينا بيشتر مي شه. ساعتهايي هست كه بيداره و با خودش بازي مي كنه و وقتي حوصله اش سر مي ره گريه مي كنه ولي خوب همين كه خودش مدت كوتاهي هم كه باشه با نگاه كردن به اطراف و بازي با دستهاي خودش سرگرمه خيليه.
×××
پسر رو گرفتم بغلم و يك دستي تايپ مي كنم. خيلي دلم مي خواست براي آيدا كامنت بذارم و بگم كه واقعا داره عالي مي نويسه و براي نادر تا بهش بگم كه نوشته اش در مورد رقص منو ياد زورباي يوناني انداخت ولي نشد. اينجا براتون مي نويسم پس.
شين زرد!!!
×××
خيلي چيزها هست كه دلم مي خواد بنويسم ولي پاي اين كامپيوتر نفتي تو اين اتاق با ديوارهاي زرد كه مي شينم همه فراموش مي شن. من مي مونم و چشمم كه دوخته شده به صفحه ها. و تمام چيزهاي خوب و قشنگي كه مي خواستم بنويسم فراموشم مي شه.
×××
كم كم ساعتهاي بيداري و هشياري سينا بيشتر مي شه. ساعتهايي هست كه بيداره و با خودش بازي مي كنه و وقتي حوصله اش سر مي ره گريه مي كنه ولي خوب همين كه خودش مدت كوتاهي هم كه باشه با نگاه كردن به اطراف و بازي با دستهاي خودش سرگرمه خيليه.
×××
پسر رو گرفتم بغلم و يك دستي تايپ مي كنم. خيلي دلم مي خواست براي آيدا كامنت بذارم و بگم كه واقعا داره عالي مي نويسه و براي نادر تا بهش بگم كه نوشته اش در مورد رقص منو ياد زورباي يوناني انداخت ولي نشد. اينجا براتون مي نويسم پس.
شين زرد!!!