دغدغه ها و خواص خانم شين

من يه خاصيتي دارم اونم اينه كه خيلي زود خودمو گم مي كنم! حالا اين يعني چه ؟! آها اين يعني اين كه من وقتي كه دو روز مي رم شمال زندگي توي تهرانم يادم مي ره و فكر مي كنم كه خونه زندگيم تو شماله! حالا مجسم كنين كه من با اين خاصيت يك ماه و خورده ايه كه خونه مامان و بابام ولو شدم اينه كه مدتيه كه كلا يادم رفته بود كه خونه زندگي هم دارم ،‌ديروز كه رفته بوديم ديدن پدر و مادر الف و بعد خونه خودمون هم يه سري زديم به الف گفتم : احساس مي كنم اينجا خونه مجرديه توئه و من اومدم پيش تو مهموني!! خدا آخر و عاقبت سينا و آقاي الف رو با اين شين خيالاتي و خواص عجيبش به خير كنه! شما هم حواستون جمع كنين و بچه هاتونو تو خرداد ماه به دنيا نيارين كه آخر و عاقبتشون مثل من نشه!
***
فرنوش خانم يك چيزي در كامنت داني من نوشته بود در مورد اينكه تا كي مي شه بچه رو بدون ترس از بغلي شدن بغل كرد! كه همينجا ازش خواهش مي كنم كه برامون توضيح كاملشو بنويسه ... ممنون و اينا
***
دو روز بود كه سينا نمي خوابيد! رسما نمي خوابيد و تمام روز كلافه و بيدار بود و چون مي خواست كه به هر قيمتي شده آرامش پيدا كنه تبعا مي خواست مدام توي بغل من باشه و مدام شير بخوره و دو روز سختي داشتم تا اينكه ديروز كه كلي نگران شده بودم چشمم خورد به بسته قرص ب كمپلكس كه من دو روزي بود كه مي خوردم!! ياد اين افتادم كه اوائل كه 17-18 سالم بود و ب. كمپلكس مي خوردم شبها شنگولي موضعي مي گرفتم و خوابم نمي برد!! تازه فهميدم كه علت بي خوابي سينا چيه! اينه كه قرص رو قطع كردم و طفلك كوچولوي من امروز مثل سنگ خوابيده! به تلافي دو روز و دو شب بيداري...
***
من همينجور هي مدام دلم براي الف تنگ مي شود! روز و شب ...

شين خود باخته خود محور عاشق پيشه

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…