نگاه كن كه من كجا رسيده ام ... به كهكشان ، به آسمان ، به بيكران *

خودم هم قبول دارم كه اين روزها كمرنگم! اما خوب دليل واضحي دارد. آقا پسر اصلا به كمتر از تمام وقت من رضايت نمي دهد! از صبح كه بيدار مي شويم با آقاي الف پاورچين پاورچين از اتاق خواب بيرون مي رويم تا بتوانيم وعده صبحانه دو نفره اي به سبك قديممان بخوريم كه بيشتر اوقات پسرمان وسطش بيدار مي شود و باز يكي از ما بايد بلند شود. غذا خوردنهاي دو نفره طولاني جاي خود را داده است به غذا خوردنهاي شتابزده و بعضا تنها در حالي كه ديگري بچه را راه مي برد ،‌يا برايش جغجغه تكان مي دهد يا هزار تا كار ديگر براي اينكه گريه نكند. بعضي روزها پشت در بسته اتاق كار به الف فكر مي كنم. دلم مي خواهد معجزه اي در اتاق را بروي من باز كند ،‌ اما نياز به هيچ معجزه اي نيست و آن در هم باز نمي شود ...دود سيگار و پنجره باز اتاق و اين كه تا يك دقيقه ليوان چايم را برمي دارم كه بروم پيشش صداي گريه پسرم را مي شنوم كه باز مرا صدا مي كند. با تمام سختيهاي اشتغال تمام وقت بچه داري ، با تمام بي خوابيها و دلنگرانيها و دور شدن از زندگي عاشفانه دو نفره صبحها كه گيج كم خوابي پسر موخرماييم را بغل مي كنم فكر مي كنم كه بهشت بايد مثل تجربه اين لحظه باشد و بس!
شين

پ.ن. * از فروغ

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…