تبریک با تاخیر
سلام. بعد از 15 روز به خانه برگشتیم. خانه آرام و مطمئن زیر آفتاب دراز کشیده بود و انتظار ما را می کشید. دلتنگ خانه بودم و لیوانهایم. به همین سادگی آدمیزاد به چیزی دل می بندد و ریشه می کند. *** عید و سال تحویل را در رخوت شمال بودیم. بابا در آخرین لحظه از پای منقلی که ماهی کباب می کرد بلند شد و دوید به حمام. ماها قبلا چیستان فیستان پوشیده و کنار سفره نشسته بودیم. بعد هم آن صدای همیشگی و تحویل سال 1384 شمسی. سال خروس. صدای قوقولی قوقو در سرم می پیچد! توی دلم می گویم : خدایا سال خوبی باشد... *** 3 فروردین ، راه افتادیم که برویم مشهد. خوش خوشان. عجب شهر قشنگیست گرگان. تا ناهارخوران رفتیم .قصد کردیم که در تعطیلات بعدی حتما برویم هتل جهانگردی ناهارخوران گرگان. توی مسیر پارک جنگلی نمونه ای از چادرهای عشایر زده بودند. داخلش جاجیم و فرش و روسری و کلاه و از این جور چیزها می فروختند. دو تا جاجیم خریدیم و یه چیز بافتنی مثل طلسم. ناهار را در یک رستوران زشت بین راهی به اسم کاکتوس در گالیکش خوردیم که عجب غذای خوشمزه و عالی ی داشت. راه طولانی به سختی تمام شد و ما بالاخره به مشهد رسیدیم. پدر و مادر الف...