Posts

Showing posts from August, 2005

عروسی دوست بچگی و افشاگریهای الف

دیشب عروسی یکی از دوستهای بچگی من بود. این دوست بچگی که می گم الان برای خودش یه مرد گنده شده و تا حدودی حتی برای خود منم سخته که تجسم کنم که ما یه روزهایی با هم توی برکه غورباقه شکار می کردیم یا اینکه توی حیاط دزد و پلیس بازی می کردیم. ولی بهرحال بچه که بودیم خیلی با هم دوست بودیم و رفت و آمد خانوادگی مفصلی داشتیم و از آنجایی که بچه های این خانواده اصولا خیلی تغییر فرم ندادند - منظورم اینه که یه دفعه تبدیل به یه موجودات دیگه ای نشدن!! - همیشه حس خوب بچه بودن و همبازی بچگیهام رو در من زنده کردن. عروس خانوم هم تمام برنامه های شب را با دقت خاصی دنبال می کرد و همه را به ترتیب انجام می داد. از رقصاندن داماد بیچاره که رقص بلد نبود تا پرت کردن دسته گل و مراسم شام و از این حرفها... البته این موضوع از این جهت برای من جالب بود که ذاتا آدم بی دقتی هستم و روز عروسیم اصلا یادم نیست که چیکار کردم. فقط دیشب ناغافل به من الهام شد که من شب عروسی دسته گلمو پرت نکردم! در نتیجه بخت یه کسی که می تونست به دست من باز بشه تا الان بسته مونده! خلاصه خوب بود که بعد از این همه مدت این کشف بزرگ رو کردم!! *** آقای ...

یک فنجان چای بی موقع

هیچ وقت عصر و شب چایی نمی خورم. امشب این برادرم خامم کرد! چای را با شکلات گذاشت جلوی روی من و من هم خوردم. حالا ساعت 3 صبح است. من ظرفهای شام را شسته ام! 100 صفحه کتاب خوانده ام ، پذیرایی را مرتب کرده ام و دو ساعت تمام به صدای باران گوش داده ام و هنوز خواب سراغی از من نگرفته است! امشب شبی مثل شبهای پاییز است. صدای باران می آید و خنکای آن در هواست. بوی خاک و تازگی می آید. امروز 24 مرداد است و تمام اینها یعنی که تابستان دارد تمام می شود. دلم مسافرت می خواهد و با این شکم گنده و حال درهم هیچ جا نمی توانم بروم. هفته شلوغی داریم و من خوابم نمی برد. دلم هزار بار شعر گفتن می خواهد و شعر نمی شود. به قول الف شاید پاییز که بیاید ما هم دوباره شاعر شویم... *** رختهای کهنه شعرم را در باران امشب شسته ام فردا فردا که آفتاب بیاید شاید دوباره شاعر شویم. *** چقدر بزرگ شدن سخت است. برای این همه چیز در هم تصمیم گرفتن. به این همه مسائل مختلف فکر کردن. اول تا آخر ماه را به هم رساندن. کودکیها چه خوب بود. حتی اسباب کشی هم برای ما تفریح بود. حالا از بی مصرف بودن خودم لجم می گیرد. از تنها گذاشتن الف در این شرایط...

مرگ بر سوسک سیاه

کمی دیرتر کمی دورتر ، من همینجاها هستم. *** تابستان داغ و بیخود امسال رو به تمام شدن است. دو روز آخر هفته را در بهشت دماوند گذراندیم و آخر شب با لذت وافری از سرما لرزیدیم و حتی یک کبریت هم برای گرم شدن روشن نکردیم! دو روزی مثل طبیعت زندگی کردیم "سیب با پوست خوردیم و آب بی فلسفه نوشیدیم" خلاصه برای خودمان خوش بودیم. جای همگی خالی. *** لگدهای پسرک کم کم به دنده های من نزدیک می شود. احتمالا در هفته های آینده موفق می شود به آن ناحیه هم لگد بزند. نمی دانم بچه در شکم مادرش چه احساسی دارد ولی فکر نمی کنم که احساس بدی باشد. گرما ، امنیت و عشق ... همه را دارد ، احتمالا فقط جایش تنگ است یا اینکه مثل بچه ما کله پا است ، کاش می دانستم الان چه احساسی دارد ، احتمالا خوشحال است. *** دوستان این تابستان به کلی تار و مار شده اند. از مهمانی خبری نیست که نیست. بر خلاف بهار پر تحرک تابستان کم تحرکی را می گذرانیم و هیچ کس حالش را ندارد که مهمانی بگیرد. دوستان همه یا خانمهایشان حامله اند یا بدتر از ما در حال اسباب کشی هستند یا اینکه هر دو با هم ، مثل ما و مانا اینا ، خلاصه آقای جولیا و بانوی محترم ...

قاصدک از که خبر آوردی ؟

ساعت 8 شب ، صدای زوزه ماشین لباس شویی در خانه می پیچد و صدای دیگری نیست. امروز چهارشنبه است . پس من نباید دلم گرفته باشد *** این روزها منقطع نوشته ام. کمتر از خودم و بیشتر از اطرافم. اما اتفاقات مهمی که این روزها می افتد بیشتر در درون من است. این تغییر عجیبی که در خودم احساس می کنم و این احساس عجیبی که نسبت به بچه ام دارم که هنوز نمی دانم اسمش چیست و خیلی چیزهای دیگر. کم کم بچه وارد زندگی روزمره ام می شود. مثل ماه پیش نیست که صبحها فراموشش می کردم. حالا تمام روز هست. یا حرکت می کند یا جای مرا تنگ می کند یا اینکه من سعی می کنم این احساس را مزه مزه کنم تا بالاخره بفهمم که چیست. چند شب پیش کابوسی دیدم در مورد بچه... از خود کابوس که بگذریم احساسی که در طول آن کابوس داشتم برایم کاملا تازگی داشت. نتوانستم برای الف توضیح بدهم. نتوانستم بگویم که عشق نبود. چیزی مثل عشق بود که تیغهای بزرگی در قلب من گذاشته بود و من نمی توانستم بدون احساس این تیغها زندگی کنم ... شاید حتی از دردش لذت می بردم. جایی خوانده بودم که وقتی مادر می شوی و بچه ات به دنیا می آید مثل این است که قلبت بیرون از بدنت آمده و جلو...

خاطرات یک روز نوچ

جهنم تهران بعد از چند روز مرخصی دوباره روشن شد و کماکان بعد از ناهار در شرکت از گرما می میریم. همکارم دیروز می گفت : تابستون داره آخرین زورهاشو می زنه و من چشمم خورد به تقویم که هنوز با پررویی تموم 15 مرداد رو نشون می داد و بهش گفتم ظاهرا که تازه به نصف رسیده!! خدا رحممون کنه ... این چه تا بستونی بود امسال *** الهام ناپدید شده یا اینکه به رحمت ایزدی پیوسته! جواب ایمیلهای منو نمی ده و هیچ خبری ازش نیست!! الو دختر اگه اینجا رو می خونی یه ایمیل به من بزن... نگرانتم *** دیروز نی نی اصلا تکون نخورد. مخصوصا شب و این موضوع اینقدر نگرانم کرد که شب زدم زیر گریه و الف رسما فکر کرد که من مخم تاب پیدا کرده ... امروز از صبح به تلافی دیروز هم مشغول جفتک پرانیهای مفصلی بود طوری که اصلا نمی تونستم حواسم رو جمع کارم بکنم. فقط تجسم کنین که با مدیر عامل شرکت نشستین و دارین در مورد یک موضوع خیلی جدی بحث می کنین و یکی از توی شکمتون چنان لگدهای محکمی بهتون می زنه که می خواین بچسبین به طاق!!بهرحال من لگد زدنشو به نزدنش ترجیح می دم *** وبلاگ کوکا یک ساله شده ! خیلی تبریک می گم. ایشالا یه سالگی وبلاگ جوجو و...

سه ماهه سوم

تازگیها با شکمم حسابی درگیرم. مقیاسش از دستم در رفته و هر روزشم با دیروز فرق می کنه. امشب بی خوابم کرده ، هر طرفی که می چرخم راحت نیستم. بهرحال کاری نمی شه کرد. وارد سه ماهه سوم بارداری شدم. سه ماهه سنگینی و بی خوابی. *** بابا امروز می ره ترکیه و من تنها می شم. تنها امیدم به اینه که با رفتنش مامان رو زودتر می یاره. عجیبه که آدم وقتی خودش می خواد مادر بشه همزمانش بچه هم می شه و همه اش دلش پدر و مادرشو می خواد. *** به نظر شما کریر قرمز برای نی نی پسر بده ؟ *** خیلی چیزها هست که دلم می خواد بنویسم. گیج از خیلی فکرهام که نمی تونم بنویسمشون. شرکت دست از سرم بر نمی دارد و من روزی 8 ساعت کار می کنم. بعد جسدم را می آورم خونه و تحویل شوهر بیچاره ام می دم. دلم می خواد بنویسم. شعر بخونم . آواز بخونم. آی فرنوش کجایی؟ بیا دعوام کن! *** شاخ غول شکست و سینما مارانا بالاخره به ما فیلم نشان داد! البته به علت ازدیاد روز افزون تعداد حامله های مجلس سینما اسکوپ خانوادگی باید به زودی مجهز به رختخواب به جای مبل بشه. برای اینکه من و سولماز که نمی تونیم بشینیم و مانا هم که هنوز دوران غش کردن رو رد نکرده!! *** ...

مادر بودن

شب ها نی نی ما بیدار می شود و با پدر و مادرش به زبان تازه ای حرف می زند. عقربه های ساعت که به 12 می رسد نی نی ما بیدار می شود. با او حرف می زنیم و به زبان خودش جواب ما را می دهد. بعضی وقتها چشمانم را می بندم و حرکاتش را از عمق وجودم احساس میکنم. در پاسخ به چیزی درون من ، در ادامه این عشقی که در وجودم می جوشد. به الف می گویم خودم را از همه وقت به تو نزدیکتر احساس می کنم. برای این که تویی که کوچک شده ای و از درونم با من حرف می زنی. شاید حرفم را نمی فهمد. شاید باید زن بود تا این حرکت ظریف را احساس کرد. این لحظه شگفت را که پوست شکمم زیر حرکتهای کودکم کشیده می شود و وقتی با او حرف می زنی آرام به تو گوش کند... شاید باید زن بود تا این موج عشق را شناخت به موجودی بی چهره که در درون تو زندگی می کند.

شین و الف دنبال خانه می گردند - 1

در راستای سه نفره شدن خانواده مان من و الف داریم دنبال یک خانه خوب مجاور خانه مادر و پدر من می گردیم که بتوانیم بچه مان را هوار کنیم سر مامانم اینا و خودمان پی تفریحات سالم و ناسالممان برویم. دیروز توی جاده درکه دنبال کوچه گلها می گشتیم. به حوالی منطقه مورد نظر که رسیدیم تابلوی کوچه بود و خود کوچه نبود! از ماشین پیاده شدیم و رفتیم ببینیم کوچه گلها کجا رفته که دیدیم بله! این کوچه گلهای کذایی یک کوچه پلکانی است که اول تا آخرش 40 متر اختلاف ارتفاع دارد. سقف خانه همسطح با خیابان درکه بود و برای پذیرایی از مهمانها باید یک چاله در سقف ایجاد می کردیم. خلاصه کلی دپرس شدیم! امروز همشهری را ورق می زدم آگهیی را دیدم که خانه ای در فرشته تبلیغ می کرد و فقط هم "مخصوص زوج با کلاس" بود.معلوم شد زوجهای با کلاس برای خانه های 2 خوابه 6 ساله 5 میلیون پیش و ماهی 900 هزارتومان اجاره می دهند! فعلا دنبال خانه می گردیم! عجالتا در محدوده تجریش به بالا و ولنجک به پایین!! اگر پیدا نکردیم می خواهیم برویم طرف های کن سولقون یک کلبه بخریم!! شین جستجوگر پ.ن. ای بهاره و الهام معلوم الحال که جواب ایمیلهای منو ...