Posts

Showing posts from September, 2005

ارتباط خانم شین و مهتابی سوخته

اینکه من چرا اینقدر پرپری - مثل مهتابی سوخته - هی غیب و ظاهر می شم همه اش تقصیر آقای الفه که هنوز مشغول تفحص جهت خرید کامپیوتره و تصمیم نهاییشو نگرفته! اینه که اگه من بازم غیب شدم فکر نکنین که فارغ شدم ... فکر کنین که کوزه شکسته مون دیگه جوابگوی آنلاین شدن نیست *** بالاخره بچه ما هم صاحب تخت و کمد شد... بعد از کلی تجسس یک تخت و کمد ساده و رنگ چوب براش خریدیم. تا 20 روز دیگه که تختش آماده بشه و اتاقشو بچینیم دل تو دلم نیست *** از کانتهای دوستان ممنون. راستی آیدا خانوم جان ما بجز شما آیدای دیگری نداریم و نیازی نیست که هر بار کامنت می زنی دوباره از اول خودتو معرفی کنی شین

خانم شین و خونه داری ناگزیر

در حدود کمتر از یک ماه دیگه من تبدیل به یک خانم خونه دار می شم. بلد نیستم یه خانوم خونه دار باشم! نمی دونم خانومهای خونه دار صبح تا غروب وقتشونو چه طوری پر می کنن. گرفتاری با رشته بی پایان شستن و پختن و کارهای خونه؟ چقدر طول می کشه ؟ بقیه روز باید چیکار کنم؟ بلد نیستم خونه دار باشم! من فقط بلدم یه خانوم مهندس پر مشغله و گیچ باشم ! شین خونه دار

هری پاتر و شین دورگه

من و آقای الف یه مقدار زمان کم آوردیم. آقای الف برای یک هفته اش چیزی حدود 12 روز برنامه ریزی داره و من هم که می خوام توی این یک ماه و نیم که تا تولد بچه مونده به اندازه 3 ماه کار و فعالیت کنم! اینه که سخت مشغول بدو بدو هستیم. حالا این که من با این دل گنده تا چه حد می تونم بدوم دیگه خودتون حدس بزنین. *** نی نی بکسور ما خوبه . در این هفته مشغول انجام یک سری حرکات کششی شده و پاهاشو با فشار و کشش به بدنه شکم من فشار می ده و احتمالا داره با خودش شرط می بنده که بتونه پاشو از توی ناف من دربیاره بیرون! خلاصه چنان زوری می زنه که من اگه همین روزا یه پا از توشکمم بزنه بیرون تعجب نمی کنم!! *** اوضاع شرکت هم آرومه. فعلا تنها جایی که کارم سبکه شرکته ! کلا تازگیا آقای الف منو می فرسته سر کار که زیاد خسته نشم! رئیس از به مرخصی فرستادن من ناامید شده و از دیروز شروع کرده به ایجاد ارعاب !! یکی از خانمهای همکار ما حامله بوده و کیسه آبش زودتر از موعد پاره شده ... اینه که دیروز رئیس به من می گفت خیلی مواظب باش! می خوای یه خورده استراحت کن!! تو دلم گفتم خودتی! به من چه که پروژه هاتون تو چرتن!! یه مدت منم حقو...

خانه جدید شین و الف

روبروی پنجره اتاقهای یک طرف خانه ما یک درخت چنار خیلی قدیمی و بلند هست. این درخت از طبقه پنج و نیم که ما باشیم هم بالاتر است و واقعا منظره قشنگی دارد. پشت درخت کوههای شمال تهران از نزدیک نزدیک پیداست. چندتایی خانه درب و داغان هست ، مال زمینهای آبا و اجدادی که به موقع وقت نکرده اند بفروشند و تراکم بگیرند و حالا هم لابد کوبیدنش نمی ارزد. الف می گوید زمستان که بیاید کوه را به این سفیدی از نزدیک نزدیک می بینیم. الف می گوید زمستان که بیاید اینجا خیلی قشنگ می شود و من فکر می کنم زمستان که بیاید بچه ما هم آمده است و شاید دوست داشته باشد از پشت پنجره ها رقص دانه های برف را تماشا کند. بچه حسابی بزرگ شده است. تفاوت محسوسی در حرکاتش هست. گاهی از یک طرف شکم من به طرف دیگر می رود. گاهی که خودش دلش می خواد محکم و مفصل تکان می خورد. با این همه هنوز تجسمی از تولدش ندارم. شاید برای اینکه هنوز چیزی برایش نخریده ایم و اتاقش آماده نیست. شاید وقتی تخت و لباسهایش آماده باشد من هم آمادگی بیشتری کسب کنم. شاید هم نه. کماکان به زندگی کارمند کوچولوییم ادامه می دهم. مدیر عامل ما فعلا هیچ بدش نمیاد که من زودتر برم...