Posts

Showing posts from December, 2005

چیه ؟ مگه قبلا خرداد ماهی ندیدین؟

کوههای سفید شمال تهران و ابرهای کبود ، صبح قشنگی که لبخند سینا در خواب کاملش می کند. من از اینجا که نشسته ام برگهای زرد را می بینم که خیس از باران خاک باغ را نوازش می کنند و یاد آخرین پروازشان را به خاک می سپارند. امروز هوا بوی شعر می دهد. حتی اگر من از شاعری چیزی به یادم نمانده باشد. *** همواره بر روی تو خواهم دوخت چشمان سیری ناپذیرم را تکرار نامت باغ گل کرده است صحرای خاموش ضمیرم را من با تماشای تو سبزم چون جوانی من با تو جان تازه دارم جاودانی - بخشی از شعر در گذرگاه جهان ، فریدون مشیری- *** برادر بولتس کبیر رعایت بفرمایید! نمی خواهید که نوادگان خود را ندیده راهی ملکوت اعلی بشوید. خواهر فرنوش کجایی؟ خواهر فرانکلین خداوند هدایتت بفرماید!! خواهر آیدا وبلاگت باز نشد که ببینم چه نوشته ای! الهام جان دوبی خوش بگذره و سلام منو به کاتی و ارشیا برسون! برادر ونگز آدرش ایمیل هک نشده مرحمت بفرمایید عکس بفرستیم خدمتتان! مامان قربون دستت داری میای یه دونه چیپس جعفری پیاز چیتوز برام بخر!! *** سینا را گذاشته ام روی تختش و تختش را آورده ام کنار کامپیوتر! بچه ام حالا همینطور بی خود و بی جهت به ساعت دی...

نگاه كن كه من كجا رسيده ام ... به كهكشان ، به آسمان ، به بيكران *

خودم هم قبول دارم كه اين روزها كمرنگم! اما خوب دليل واضحي دارد. آقا پسر اصلا به كمتر از تمام وقت من رضايت نمي دهد! از صبح كه بيدار مي شويم با آقاي الف پاورچين پاورچين از اتاق خواب بيرون مي رويم تا بتوانيم وعده صبحانه دو نفره اي به سبك قديممان بخوريم كه بيشتر اوقات پسرمان وسطش بيدار مي شود و باز يكي از ما بايد بلند شود. غذا خوردنهاي دو نفره طولاني جاي خود را داده است به غذا خوردنهاي شتابزده و بعضا تنها در حالي كه ديگري بچه را راه مي برد ،‌يا برايش جغجغه تكان مي دهد يا هزار تا كار ديگر براي اينكه گريه نكند. بعضي روزها پشت در بسته اتاق كار به الف فكر مي كنم. دلم مي خواهد معجزه اي در اتاق را بروي من باز كند ،‌ اما نياز به هيچ معجزه اي نيست و آن در هم باز نمي شود ...دود سيگار و پنجره باز اتاق و اين كه تا يك دقيقه ليوان چايم را برمي دارم كه بروم پيشش صداي گريه پسرم را مي شنوم كه باز مرا صدا مي كند. با تمام سختيهاي اشتغال تمام وقت بچه داري ، با تمام بي خوابيها و دلنگرانيها و دور شدن از زندگي عاشفانه دو نفره صبحها كه گيج كم خوابي پسر موخرماييم را بغل مي كنم فكر مي كنم كه بهشت بايد مثل تجربه اي...

برای خالی نبودن عریضه

می خواستم من هم بیام و در مورد هواپیمای ارتش و سقوطش بنویسم ... اما دیر شده و دوستان و آقای الف صد بار بهتر از من نوشتن ... آدم وقتی مادر میشه انگار مادر همه بچه های دنیا میشه ، انگار تازه می فهمه که مادرها چه احساسی دارن و تازه می فهمه که مادرها چطوری بچه هاشونو دوست دارن... خدا به تمام دوست دارانشون صبر عطا کناد ... آمین! شین

غریزه مادری

سیزده سالم بود و گربه ماده ای توی انباری خونه ما زاد و ولد کرده بود. ما رفته بودیم و سعی می کردیم به گربهه و بچه هاش برسیم و غذا بهشون بدیم ولی گربه ماده تبدیل به یک ببر شده بود و نمی ذاشت کسی به بچه هاش دست بزنه... اون موقع با خودم فکر می کردم که چرا گربه نمی فهمه که ما می خوایم بهش محبت کنیم و این جور حالت دفاعی گرفته ... با خودم فکر کرده بودم و گذاشته بودم به حساب گربه بودنش که لابد نمی تونه ما رو درک کنه... حالا شده حکایت من که با پنجه های تیز شده وایستادم و نمی ذارم هیچ کس به بچه ام دست بزنه... خوب مشکل قضیه کجاست ؟ مشکل اینه که من گربه نیستم و مثلا باید بفهمم که همه محبت دارن !!! شین گربه پ.ن. این پست حالت خود انتقادی دارد و هدگونه سواستفاده بعدی از این مطلب ممنوع است!!!

بازگشت معجزه آسای خانم شین به خانه

این که توی این هوا ما زنده ایم خودش معجزه است دیگه!! *** برگشت من هم معجزه است نه ؟ *** تو این مدتی که نبودم دیوار سبز چنارهایی که یه ضلع کامل خونه رو گرفته بودن رفته و جاشو به تنه های خشک و مناظر خونه های پشتشون داده... درخت بزرگ پشت پنجره اتاق هم فقط یه تنه ازش مونده و سبزی پیچکهایی که بهش پیچیدن... ما هم خیلی عوض شدیم ... تازه تازه داریم به سه نفره شدن عادت می کنیم... مثل اول همه چی این هم یه خورده سخته بیشتر از این جهت که خیلی وقتها من و الف برای با هم بودن فرصتی نداریم که حتما بعد از یه مدت درست می شه ... *** حالا می رسیم به موضوعات خصوصی : بهاره عزیز ... ایمیلهاتو خوندم ولی وقت ندارم که برات جواب بنویسم... برای اینکه سینا بیدار شده و الانه که جیغش دربیاد! فرنوش جان به توصیه های ایمنی تو عمل کردم و زودی برگشتم!! آیدای عزیز داستان جدیدت خیلی عالی بود ... مثل همیشه. *** تا آنلاین می شم و شروع می کنم به وبلاگ خوندن سینا می خوابه ولی به محض اینکه می خوام دو خط بنویسم بیدار می شه و اینجوری هم نوشتن خیلی سخته! پس فعلا تا بعد!! شین

دغدغه ها و خواص خانم شين

من يه خاصيتي دارم اونم اينه كه خيلي زود خودمو گم مي كنم! حالا اين يعني چه ؟! آها اين يعني اين كه من وقتي كه دو روز مي رم شمال زندگي توي تهرانم يادم مي ره و فكر مي كنم كه خونه زندگيم تو شماله! حالا مجسم كنين كه من با اين خاصيت يك ماه و خورده ايه كه خونه مامان و بابام ولو شدم اينه كه مدتيه كه كلا يادم رفته بود كه خونه زندگي هم دارم ،‌ديروز كه رفته بوديم ديدن پدر و مادر الف و بعد خونه خودمون هم يه سري زديم به الف گفتم : احساس مي كنم اينجا خونه مجرديه توئه و من اومدم پيش تو مهموني!! خدا آخر و عاقبت سينا و آقاي الف رو با اين شين خيالاتي و خواص عجيبش به خير كنه! شما هم حواستون جمع كنين و بچه هاتونو تو خرداد ماه به دنيا نيارين كه آخر و عاقبتشون مثل من نشه! *** فرنوش خانم يك چيزي در كامنت داني من نوشته بود در مورد اينكه تا كي مي شه بچه رو بدون ترس از بغلي شدن بغل كرد! كه همينجا ازش خواهش مي كنم كه برامون توضيح كاملشو بنويسه ... ممنون و اينا *** دو روز بود كه سينا نمي خوابيد! رسما نمي خوابيد و تمام روز كلافه و بيدار بود و چون مي خواست كه به هر قيمتي شده آرامش پيدا كنه تبعا مي خواست مدام توي بغل...