من من کله گنده

وقتی به عمل سزارینم فکر می کنم ناخودآگاه یاد این موضوع هم می افتم که امروز اگر من زنده ام به خاطر پیشرفت علم و دانش بشری است و مثلا اگر صد سال پیش بود حالا جوانمرگ شده بودم و تا الان به خورد حشرات رفته بودم. در این جور مواقع که به این چیزها فکر می کنم دوست دارم بعدش فکر کنم به اینکه اگر اینطور می شد زندگی چطور می شد ... یا الف چه می کرد یا پسرکم؟ آنوقت می نشینم و یک فصل برای مرگ خودم و یتیم شدن پسرم و بیوه شدن شوهرم اشک می ریزم! فکر می کنم که چه کسی نصفه شبها به صدای سینا بلند می شد و چه کسی نوازشش می کرد ؟ احتمالا یک تخته ام کم است که هی می نشینم از این جور فکرها می کنم یا اینکه عوارض دوری از متروی شیراز و ایستگاههای بی پایانش است!!! یکی دو روز است که کم کم دلم می خواهد برگردم سر کار ... با این همه دلم می گیرد وقتی فکر می کنم که اگر من سر کار بروم چه کسی صبحها سر حوصله با بچه ام بازی می کند و موقع عوض کردنش غش عش می خنداندش و برایش شعرهای مسخره می خواند ؟ و موقع خوابهای بعد از ظهر چه کسی بچه ام را روی دست خودش می خواباند ؟ آن وقت دلم می خواهد هیچ وقت سر کار نروم. همیشه هی بنشینم و چشمهای سینا را نگاه کنم که هزار رنگ در آن است و حالا کم کم دارد مثل چشمهای من قهوه ای می شود....های غریزه مادری پدرت بسوزد !! آه
شین بی تخته

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…