نوشتن با بچه ای در آغوش

دلم هوای نوشتن داره و دل بچه ام هوای بغل مادرشو... بغلش کردم و یه دستی می نویسم. لای پلکاش بازه وهنوز خواب نرفته ، می دونم که بذارمش زمین بیدار میشه ، به این لحظه های قشنگ که می رسم مجال نوشتن ندارم. شبها که خسته و کورمال کورمال دفترمو باز می کنم که بنویسم چند تا جمله الکی می نویسم و تموم. اما تو کدوم جمله میشه خنده های بچه ای رو نوشت که از خواب بیدار میشه. با کدوم کلمه ها میشه نگاههای عاشقانه ای که به مادرش می کنه رو نوشت ؟ سایه بلند مژه هاشو که روی چشماش سایه می اندازه ... لحظه هایی هست که فقط باید اون لحظه ها رو آروم مزه مزه کرد ... لحظه های کوتاه و قشنگی که فردا جاشونو به لحظه های قشنگتری می دن... با بچه هر روز یه روز تازه است که با روز قبلش خیلی فرق داره ... همین
شین

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…