دل من دیگه خطا نکن ! با غریبه ها وفا نکن !! های های هااااای

الهام برام عکس خودشو فرستاده ، همراه کاتی و ارشیای عزیزم و این صبح جمعه ای اشک منو درآورده ، چقدر دلم برای همه تون تنگ شده ! موقعی که دبیرستانی بودیم و هر روز همدیگه رو می دیدیم ، هیچ وقت فکرشو نمی کردم روزهایی برسه که 6 ماه به 6 ماه از هم خبری نداشته باشیم و وقتی عکسهای همدیگه رو بعد از مدتها می بینیم ، حرفمون این باشه که : وای چقدر بچه ات بزرگ شده ! چقدر چاق شدی ! چقدر لاغر شدی... خیلی غم انگیزه! اون هم دوستانی مثل الهام و کاتی که دیگه واقعا نمیشه کسی رو جایگزینشون کرد! ای غربت بترکی که دوستای منو خوردی!!
***
ما خوبیم! یه خورده ادای خانم مهندسها رو درآوردم و برگشتم! سینا خیلی تشویقم کرد! یعنی یه کاری کرد که دیگه هر کی پروژه آورد و اینا من بگم : نه مرسی! من الان ترجیح می دم به بچه ام برسم! البته خداییش فکر می کنم کسی که می خواد که تو خونه کار کنه حتما باید بی بی سیتر داشته باشه! حالا من حسود چطوری می تونم تحمل کنم که یکی دیگه بچه مو نگه داره خدا می دونه! شاید هم یه مهندس- سیتر بگیرم که کارای مهندسیمو بکنه و من به بچه ام برسم!! خداییش متولد خرداد ماه بودن هم مصیبتیه وا! آدم هزار تا چیز بی معنای و نامعقول و بی ربط رو با هم می خواد!!
***
من از همین تریبون از همسر عزیزم آقای الف که با پای مجروحش این همه در این چند روز زحمت کشید تشکر می کنم!
***
الان سینا روی شونه مه و داره شونه منو می جوه و تو محیط اطرافش غور می کنه! البته ناگفته نمونه که ایشون خانمهای سفید رو کاملا ترجیح می دن! باور نمی کنین ؟ از شکیبا بپرسین!!
***
چیزی به اومدن نی نی مانا و منوچهر نمونده ، بهشون توصیه می کنیم این روزهای آخری رو که می تونن بدون یه خروار وسیله از خونه برن بیرون رو قدر بدونن!
شین همه چی!

پ.ن. بهاره اگه نامه ندی عاق والدینت می کنما... گفته باشم

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…