نوستالژی و دیگر هیچ

شبهای تاسوعا و عاشورا غم فضای شهر را سنگین می کند. از اینجایی که نشسته ام صدای عبور دسته را می شنوم و فکر می کنم که یک سال دیگر هم ، به همین زودی گذشت.
***
نشسته ام و دارم یک سری نامه برای کاتی می نویسم. این نوشتن عجیب سبکم می کند. من و کاتی عادت به نامه نگاری را از روزهای 14 سالگیمان داریم. حالا یک دفعه بعد از 16 سال یک دفعه به صرافت افتاده ام که بنویسم. مثل یک جور درد و دل کردن می ماند! البته بی صدا و یک نفره. اما به همین زودی شاید تا یک ماه دیگر کاتی نامه های مرا بخواند.
***
الهام خانم متولد! دلم برای تو هم تنگ شده ، عجیب! فقط با تو نوستالژی نامه نگاری نداریم! من امروز یاد یازده پاره تو بودم و خندیدم و گریه کردم... یادش به خیر!
***
به همین زودی دارم 30 ساله می شوم. رویاهای 18 سالگی من کجا هستند ؟ آیا به آنجایی که می خواستم رسیده ام ؟ فقط الان می دانم که از روزهایم چیزی نمی خواهم جز مادری کردن برای پسرم و همسری برای الف ... همین و بس. شاید این همه روزها گذشته اند تا من پسری با چشمهای گرد خودم داشته باشم که از آغوش پدر چشم سبزش به من می خندد و این کم چیزی نیست.
***
بهاره ! جای تو اینجا و همه جا خالی است! زود باشین بیاین ایران! پس ما خونه به این گندگی رو برای چی اشغال کردیم اگه قراره که شما نیاین؟
شین نوستالژیک

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…