Posts

Showing posts from April, 2006

فرنی می خورم اوی... فرنی می خورم

بالاخره سینای ما 6 ماهش تموم شد و به جرگه فرنی خوران پیوست. البته من دو سه روزی زودتر فرنی رو شروع کردم و امروز به 4 قاشق رسیده و البته وقتی پسرم فرنی می خوره با دست و پا می ره توی کاسه و بعد از فرنی خوردن هر دومون باید بریم دست و رومون رو بشوریم و لباسهامونو عوض کنیم ولی واقعا کیف داره. غذا دادن به این موجود کوچولو و تماشای حرکت لبهاش که این طعم جدید رو مزه مزه می کنه . پسرم تازگیا بلا شده و مولتی ویتامینش رو نمی خوره! – یعنی اصولا پیرم در میاد تا بدم بخوره. – وقتی با قاشق و مولتی ویتامین می رم طرفش دهنشو سفت می بنده و سرشو برمی گردونه ! یه الف بچه!! خلاصه مجبورم توی قاشق آب جوشیده بریزم که خیلی دوست داره و تا دهنشو برای آب خوردن باز کرد با قاشق دیگه ای و مولتی ویتامین بهش حمله کنم! – استراتژی های مادر شین- خدا رحم کنه به ما با قطره آهن که شنیدم یه کوفتیه بدتر از این یکی! تقویم بالا رو دیدن؟ خیلی بامزه است و البته به دلیل 29 روزه بودن اسفند ما فعلا درست و حسابی نیست! یعنی سینا متولد 31 اکتبره و امروز 6 ماهش تموم شده! ولی این خارجیها هیچی نوفهمن!! *** آقای الف در اثر افشاگریهای مخوف من...

شيطنت مشكوك آقاي الف و ماجراي شيرينكاري تازه سينا

ديروز سركار عليه آيدا پياده نژاد مرا از يك حقيقت تلخ آگاه كرد. قضيه از اين قرار است كه ظاهرا نمي شد براي وبلاگ من كامنت گذاشت و آيدا لطف كرده و ايميل زده بود و مرا از اين موضوع باخبر كرد. از اونجايي كه در مورد كليه ستينگهاي وبلاگ من يول يولم و خود وبلاگ و كامنت دوني اختيارش كاملا دست آقاي الفه! دوست عزيزم مي گفت كه براي آقاي الف مي تونه كامنت بذاره و براي من بيچاره خير! البته اين موضوع رو قبلا نازلي و الهام هم گفته بودن ولي من جدي نگرفته بودم. ايها الناس بدانيد و آگاه باشيد كه آقاي الف كامنت دوني منو يه كاري كرده كه كار نكنه!! *** پسر ما هنر جديدي پيدا كرده و اونم اينه كه وقتي كه بغلش مي كنيم و مي ذاريمش روي دوشمون با كف دستش به شونه شخصي كه بغلش كرده مي زنه ! يعني - دور از جون - يه خورده مثل اسبي كه به حركت تشويقش مي كنن!! هيه !!هههه !! هيه ! *** داشتم ماجراي شيرينكاري بالا رو براي مانا تعريف مي كردم و گفتم كه آقا فكر مي كنه من اسبم! كه مانا گفت كه خيلي براي خودت كلاس مي ذاري چون ما فكر مي كنيم كه بچه مون فكر مي كنه ما خريم! چون وقتي بغلش مي كنيم هين هين ميكنه!! خدا آخر عاقبت ما رو با...

مرگ بر ددر

پریروز خیر سرم شازده را با مرکب مبارک – بخوانید کالسکه – بردم بوستان مجاور منزل! – همان پارک نیاوران – بماند که عرقم درست و حسابی درآمد! مسیو سینا هم نامردی نکرد و ده دقیقه که از خونه دور شدیم خوابید و دوباره که برگشتیم توی راه پله ها بیدار شد! یعنی من خودم و کالسکه رو بردم پارک و برگردوندم! خوش گذشت البته ... به درختها و آدمها نگاه کردم و در زیر یک درخت بید مجنون نسکافه خوردم و دلم الف را خواست که سیگاری با هم بکشیم به عادت قدیم. این گردش کوتاه به من چند تا چیز خیلی مهم را نشان داد : 1- پیاده روهای خیابان نیاوران افتضاح هستند! و من نمی دونم که کالسکه تا چه مدت روی این پستی بلندیهای افسانه ای طاقت میاره. 2- مردم خیلی باحالن! می بینن یه زن تنها با یه کیف گنده و یه کالسکه و یه بچه خوابیده داره سعی می کنه وارد پارک بشه – برای وارد شدن به پارک باید کالسکه رو بلند کرد و گذاشت اون طرف چون دم ورودی رو با گلدونهای بزرگ پوشوندن – و فقط نگاه می کنن! *** الف عزیزم درمورد اینکه زنها موجودات عجیبی هستند افشاگریهای عجیبی کرده! البته من خودم هم می دونم که عجیبم! منتهی نمیدونم که همه اش تقصیر زن بودنم...

مامان میشه یه دقیقه ساکت بشی ؟ لطفا!

داشتم سینا رو می خوابوندم. گذاشتمش روی دوشم و بلند بلند براش لالایی می خوندم. سینا هم یه بند نق می زد.سرشو گذاشته بود روی شونه من و هی آروم آروم نق نق می کرد – ایییه ایییه ای اییییه – منم که تازه داشت از صدای خودم خوشم می اومد بلندتر لالایی رو می خوندم که از کنار آینه رد شدم و دیدم طفلک بچه ام خوابه! ساکت شدم و صدای نق نق بچه هم قطع شد!! اینم از لالایی خوندن! جکی بود که بچه به مادرش که براش لالایی میخوند می گفت : مامان میشه یه دقیقه ساکت بشی تا من بتونم بخوابم !؟ سینای ما هم زبون نداره والا احتمالا همین جمله رو می گفت! *** این بچه داری هم عالمی داره وا! بعضی روزها من و الف هر دو انقدر خسته ایم که سینا رو می خوایم بفروشیم به حبیب – سرایدارمون - و خودمون بخوابیم، بعد همون لحظه پدر سوخته یه دلبری می کنه که سر سواری دادن به حضرت آقا با هم دعوامون میشه!! پریشب در یکی از دفعاتی که بیدار شده بودم دیدم که خیلی هوای اتاقمون سرده و پتوی سینا نازکه ، اینه که بغلش کردم و آوردمش زیر لحاف خودمون. جاشو که درست کردم دست کوچولوشو از زیر لحاف درآورد و صاف گذاشت روی گونه من. دلم هری ریخت پایین. ناقلا یه...

آی ملت آسوده بخوابید !! خانم شین بیدار است

اولی که سینا به دنیا اومده بود و من در دوران گیجی عاشقیت بودم ، همه اش به فلسفه قضیه بهشت فکر می کردم و به نظرم می آمد که بچه خودش دلیل توجیهی وجود خودش است و چه دلیلی دارد که مادر پاداش اضافه بگیرد. حالا بعد ازنزدیک 6 ماه از آن روزها، نصفه شبهایی که کورمال کورمال بلند می شوم و از وسط خوابهایی که یادم نمی آید، بچه خوابیده ام را که جیغ می زند – یعنی تو خواب جیغ می زند – راه می برم تا بخوابد فکر می کنم که بیخود نگفته اند که بهشت زیر پای مادران است. تازه بعدش فکر می کنم این طفل معصوم من بعدا می خواهد زن بگیرد و زنش هی برای من قمیش بیابد و خودش هی تعریف کند از غذاهایی که عروس گلم به خوردش می دهد و من هی حرص بخورمو ... بعدش فکر می کنم که نه اصلا بیخود نگفته اند ... *** بالاخره یک دختر در قوم ما متولد شد! البته نه خودش وبلاگ دارد نه ننه اش که دختر عموی من است از وجود وبلاگ من خبر دارد ولی من دلم می خواد اینجا تولد نگار کوچولو رو تبریک بگم. اولین داوطلب عروس! متولد شد... نبودددددددددددد؟ *** راستی من بالاخره اون تجریش کذایی رو که خیلی هوسش رو داشتم رفتم! و الان واقعا حالم خیلی خوبه. تجریش واق...

بچه دار شدن یا نشدن ! مساله این است

دوستی کامنت زده بود و سوال کرده بود که بچه دار شدن ارزش سختیهاشو داره یا نداره. راستش مدتها بود که می خواستم چیزهایی در این مورد بنویسم و این کامنت بهانه شد. قضیه از این قراره که بچه دار شدن واقعا سخت و مشکله و برای دو نفری که عادت کردن که راحت زندگی کنن و هر جا دلشون می خواد برن و هر ساعتی دلشون می خواد بخوابن و سر کار می رن و از این حرفا... اما بچه با تمام مشکلات و سختیها و بی خوابیها و کمر درد و هزار چیز دیگری که دنبال سر خودش می آورد آنقدر شیرین است که آدم دلش نمی خواهد یک لحظه بدون بچه اش باشد. یعنی من و الف حتی یک لحظه هم دلمان نمی خواهد که سینا را نداشته باشیم. با تمام این غرغرهایی که می نویسم که فقط یک لحظه خنده سینا کافیست که همه اش را محو کند. این از این. یعنی که خیلی سخته ولی ما که از داشتنش خیلی خوشحالیم. مفهومه ؟ *** خواهر فرنوش چشممان به دیدن کامنتهای شما روشن شد. بدون شما واقعا این کامنت دانی ما رنگ و بویی نداشت که نداشت. و صد البته من غر می زنم پس هستم و تو رو خدا این غر زدن رو از من نگیرین!! نقل اون اس.ام.اس که می گه : اگه می خوای قلب مهربونتو ازم بگیری ، بگیر. اگه می ...

تيم برتون در تهران

وقتي مامان ني ني تنبل باشه و ني ني كم خواب ! اين ميشه كه ني ني ما ميشه سينا دست قيچي و طفلك بچه ام هر كي رو مي خواد ناز كنه داد طرف درمياد!! همين! شين با نمك

وقتی دل آدم به وسعت یک قیف می گیرد

هوای حوصله من و هوای تهران ابریست! عجب روزهایی. با سینا یک سر رفتیم شرکت و همه بچه ها را دیدم! باورم نمی شد که دلم برای شرکت کذایی و خطوط مترو چپ و چولش هم تنگ بشود که شد! رئیس اصرار داشت که با تمام شدن مرخصی زایمان من هم به سر کار برگردم.راستش اونجا که بودم من هم خیلی دلم می خواست برگردم. به صبحهای خنده با میترا و ترمه و ناهارهای پر سر و صدا و ... قول دادم که به زودی برمی گردم. بعد برگشتیم خانه و نشستم هی نگاه کردم به پسرم و یادم افتاد که هر روزش چقدر با دیروزش فرق دارد. یادم افتاد که امروز تازه یاد گرفته که آب بازی کند. یادم افتاد که دیروز برای اولین بار توی بغل من برگشت و به جلو نگاه کرد. یاد حالت نگاهش وقتی که غلت می زنه و برمی گرده تا من قربون صدقه اش برم. یاد قیافه اش وقتی که می ذارمش توی کالسکه و مظلوم می شه و با گردن یه وری نگاهم می کنه و فقط با نگاه کردن تسلیمم می کنه که بلند بشم و بغلش کنم. راستش اصلا نمی دونم چیکار کنم. از طرفی می ترسم اگه برم سر کار خاطره بزرگ شدن پسرم رو از دست بدم و می ترسم که اگه نرم سر کار کارم رو از دست بدم! البته سینا صد در صد از کار برام مهمتره ولی ب...

يك نامه عاشقانه خصوصي

شايد بايد كاغذهاي قديمي را پيدا مي كردم و نامه مي نوشتم. اين جور وقتها حرف زدن فايده اي ندارد. بايد نوشت. براي من و تو كه با نوشتنها زندگي كرده ايم. سالهاي سال. شايد وقت آن شده است كه يك نامه ديگر برايت بنويسم. رفيق خوب من. اين نامه مثل نامه هاي قديمي نيست. در آن نه از هوس سيگار كشيدنهاي شبانه نوشته ام و نه از آرزوهاي دور. نامه من پر است از عشق خانگي. پر است از همين احساسي كه مثل ديدن و شنيدن و بوييدن طبيعيست. مثل بيدار شدنهاي شبانه و ديدن تو و شنيدن صداي نفسهايت. اين روزها هنوز بهار در من نيامده است. هنوز زمستانم و هنوز نم گرفته و خسته. گاهي مي ترسم از اين كه ديگر به چشمت هماني نباشم كه بايد. مي ترسم و مي ترسم از اين كه بگويم. براي همين است كه گريه مي كردم و نتوانستم كه بگويم. شايد نبايد اينجا مي نوشتم. من و تو كه نامه هايمان را براي كسي نمي خوانديم. با اين همه من خجالت نمي كشم از اين كه بنويسم و فريادت بزنم با عاشقانه ترين واژه هاي دنيا. بگويم كه ديگر به چشم من آن مرد رويايي نامه هاي دور نيستي. تو نفس زندگي و مرد زندگي هميشه مني. هميشه اي كه از تمام روياها بالاتر است و تو - عشق من - ...

دروغ سیزده!

بهار اومد و تعطیلات عید هم تموم شد.انگار نه انگار که 20 روز گذشته. کسالت روزهای تعطیل گریبان منو گرفته و ول نمی کنه. هوا هم اونقدر خوب نبود که بتونیم بریم بیرون. با این همه گذشت. هفت سینی بود و صدای بهاره را شنیدیم و صدای هیچ کدام دیگر دوستان غربتیمان را نشنیدیم که نشنیدیم. عیبی ندارد. ما زنگ زده و زنگ نزده دوستتان داریم. *** ایزدشهری هم رفتیم و برگشتیم. شمال هم بارانی بود. *** از اینجا که من می بینم تمام چنارها جوانه زده اند و صدای پرنده ها و جفت گیری گربه ها می آید. از اینجا که من نشسته ام و نگاه می کنم بهار نقش کمرنگی بر آسمان زده است و هنوز سوز زمستان را بیرون نرانده است. از اینجا که من نشسته ام و نگاه می کنم. *** پارسال من به عنوان کم غرغر ترین زن جهان برگزیده شدم!! *** این بود اخبار امروز رادیو شین . شما را به خاک می سپارم!! شین دروغگو