يك نامه عاشقانه خصوصي
شايد بايد كاغذهاي قديمي را پيدا مي كردم و نامه مي نوشتم. اين جور وقتها حرف زدن فايده اي ندارد. بايد نوشت. براي من و تو كه با نوشتنها زندگي كرده ايم. سالهاي سال. شايد وقت آن شده است كه يك نامه ديگر برايت بنويسم. رفيق خوب من. اين نامه مثل نامه هاي قديمي نيست. در آن نه از هوس سيگار كشيدنهاي شبانه نوشته ام و نه از آرزوهاي دور. نامه من پر است از عشق خانگي. پر است از همين احساسي كه مثل ديدن و شنيدن و بوييدن طبيعيست. مثل بيدار شدنهاي شبانه و ديدن تو و شنيدن صداي نفسهايت. اين روزها هنوز بهار در من نيامده است. هنوز زمستانم و هنوز نم گرفته و خسته. گاهي مي ترسم از اين كه ديگر به چشمت هماني نباشم كه بايد. مي ترسم و مي ترسم از اين كه بگويم. براي همين است كه گريه مي كردم و نتوانستم كه بگويم. شايد نبايد اينجا مي نوشتم. من و تو كه نامه هايمان را براي كسي نمي خوانديم. با اين همه من خجالت نمي كشم از اين كه بنويسم و فريادت بزنم با عاشقانه ترين واژه هاي دنيا. بگويم كه ديگر به چشم من آن مرد رويايي نامه هاي دور نيستي. تو نفس زندگي و مرد زندگي هميشه مني. هميشه اي كه از تمام روياها بالاتر است و تو - عشق من - از تمام آنچه كه من در خوابهايم ديده بودم برتري.
شين تو
شين تو