وقتی دل آدم به وسعت یک قیف می گیرد

هوای حوصله من و هوای تهران ابریست! عجب روزهایی. با سینا یک سر رفتیم شرکت و همه بچه ها را دیدم! باورم نمی شد که دلم برای شرکت کذایی و خطوط مترو چپ و چولش هم تنگ بشود که شد! رئیس اصرار داشت که با تمام شدن مرخصی زایمان من هم به سر کار برگردم.راستش اونجا که بودم من هم خیلی دلم می خواست برگردم. به صبحهای خنده با میترا و ترمه و ناهارهای پر سر و صدا و ... قول دادم که به زودی برمی گردم. بعد برگشتیم خانه و نشستم هی نگاه کردم به پسرم و یادم افتاد که هر روزش چقدر با دیروزش فرق دارد. یادم افتاد که امروز تازه یاد گرفته که آب بازی کند. یادم افتاد که دیروز برای اولین بار توی بغل من برگشت و به جلو نگاه کرد. یاد حالت نگاهش وقتی که غلت می زنه و برمی گرده تا من قربون صدقه اش برم. یاد قیافه اش وقتی که می ذارمش توی کالسکه و مظلوم می شه و با گردن یه وری نگاهم می کنه و فقط با نگاه کردن تسلیمم می کنه که بلند بشم و بغلش کنم. راستش اصلا نمی دونم چیکار کنم. از طرفی می ترسم اگه برم سر کار خاطره بزرگ شدن پسرم رو از دست بدم و می ترسم که اگه نرم سر کار کارم رو از دست بدم! البته سینا صد در صد از کار برام مهمتره ولی بعدش چی ... بالاخره که بزرگ می شه ایشالا ... بعدش چی ؟ اینه که من دلم گرفته و هی غر می زنم...
شین غرغرو

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…