فرنی می خورم اوی... فرنی می خورم

بالاخره سینای ما 6 ماهش تموم شد و به جرگه فرنی خوران پیوست. البته من دو سه روزی زودتر فرنی رو شروع کردم و امروز به 4 قاشق رسیده و البته وقتی پسرم فرنی می خوره با دست و پا می ره توی کاسه و بعد از فرنی خوردن هر دومون باید بریم دست و رومون رو بشوریم و لباسهامونو عوض کنیم ولی واقعا کیف داره. غذا دادن به این موجود کوچولو و تماشای حرکت لبهاش که این طعم جدید رو مزه مزه می کنه . پسرم تازگیا بلا شده و مولتی ویتامینش رو نمی خوره! – یعنی اصولا پیرم در میاد تا بدم بخوره. – وقتی با قاشق و مولتی ویتامین می رم طرفش دهنشو سفت می بنده و سرشو برمی گردونه ! یه الف بچه!! خلاصه مجبورم توی قاشق آب جوشیده بریزم که خیلی دوست داره و تا دهنشو برای آب خوردن باز کرد با قاشق دیگه ای و مولتی ویتامین بهش حمله کنم! – استراتژی های مادر شین- خدا رحم کنه به ما با قطره آهن که شنیدم یه کوفتیه بدتر از این یکی! تقویم بالا رو دیدن؟ خیلی بامزه است و البته به دلیل 29 روزه بودن اسفند ما فعلا درست و حسابی نیست! یعنی سینا متولد 31 اکتبره و امروز 6 ماهش تموم شده! ولی این خارجیها هیچی نوفهمن!!
***
آقای الف در اثر افشاگریهای مخوف من مجبور شد که یه دستی به سر و گوش کامنت دونی من بکشه و ظاهرا درست شده ... نه ؟ اگه درست نشده در گوشم بگین!؟ چی گفتین؟!
***
از اونجایی که بعد از مدتها کامنت گرفتم تصمیم دارم که به همه شون تک تک جواب بدم :
- در مورد تهمت و اتهام ، آقای الف عزیزم تاریخ در این مورد قضاوت خواهد کرد.
- خواهر طاهره از دیار پنیرستان فرموده اند که من در این چند تا پست آخری شاد و شنگول به نظر می رسم! باور کن خواهر که من کماکان شاد و شنگولم منتها از اونجایی که گاهی غرغرم می زنه بالا و دوستانم همگی تشریف برده اند فرنگ از اینجا براشون غر می زنم که زیادی برام دلتنگی نکنن!!
- آقا یا خانم 40 تیکه فرمودن که اینجا خوشگل شده! خیلی ممنون لطف دارین!
- یه خانم شین دیگه ای هم خوشحال شده که هم اسم منه! خدا می دونه البته از کجا فهمیده که اسم من چیه ولی منم خوشحالم که هم اسم توام شپلوتکا جان!
- خواهر فرانکلین سوال کردن که عکس اون بالا عکس سیناست ؟ که در جوابشون باید بگم : خیر . این عکس بچگیهای احمدی نژاده که ما از آلبوم خانوادگیش کش رفتیم!... دختر جان اینم شد سوال ؟
- برادر بولتس شما برای ما کامنت نزدین ولی ما از همینجا اعلام می کنیم که ما هم پست آخر شما را که خواندیم مورمورمان شد. از اونجایی که من بیچاره دورگه وطن درست و حسابی هم نداشتم ولی یه وقتی حدود دو سه سال پیش سر یه بحث جنگی که در گرفت وقتی کویرهای ایران رو می دیدم حس کردم که حاضرم جونم رو برای هر تیکه خشک و بی آب و علفش بدم که متعاقبش من هم همون احساس تو رو داشتم اینه که درکت می کنم ...
- خواهر فرنوش چرا برای من کامنت نذاشتی؟!
- دیگه نبود؟!
***
فکر می کنم اگه این تنها وقتهایی رو که دارم که توش سینا خوابه صرف وبلاگ نوشتن کنم الف به زودی ... !!
***
ببخشیدا یه چیز دیگه هم بگم و برم. دل بچه مون یه خورده درد می کنه! یه غلطی کردم و اینو توی یه جمعی گفتم. آقا تا سه ساعت ما داشتیم انواع درمانهای سنتی و مدرن رو آپلود می کردم! از خاکشیر و نبات گرفته تا گریپ میکسچر و دایمتیکون و عرق نعناع و بستن شکم خودم و سینا و غیره. به غلط کردن افتاده بودم! شما از من حقیر بشنوین و توی هیچ جمعی راجع به دلدرد بچه تون حرف نزنین!
شین با تجربه دلدرد نژاد فرنی پز!

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…