دیدی سه شد ؟
فردا سالگرد عروسی ماست.چقدر فرق کرده ایم ؟ خیلی ... اما این فرق کردن بد نبوده است. جریان سیال و وحشی عشق در جوی زندگی آرام گرفته است و این بد نیست. هر چند گاهی آدم دلش برای آن روزها دلش تنگ می شود. برای هر روز سر ساعت 4 بعد از ظهر و نگاههای فضول همکارهای فسیل آرشنی ، پچ پچهای درگوشی و اجازه برای درس خواندن گرفتن و سینما رفتن. تلفن زدنهای دزدکی به بهاره و طاهره و گفتن اینکه :" بچه ها هوای منو داشته باشین! من اونجام آ!" و آنجا نبودن. یاد اولین جمعه ای که آمدم پیش تو. یاد اولین بار که با هم صبحانه خوردیم. یاد اولین بوسه و هزار چیز دیگر. یاد بعد از ظهرهای زنبق و فال قهوه. یاد پیاده رویهای بام تهران و یاد آن روزی که از تراس برای مامانم دست تکان دادی. با این همه جریان زندگی هم همه اش خاطره است. اولین مهمانی های دوستانه و شبهایی که می توانیم در خانه بمانیم و با هم باشیم. مخصوصا جمعه ها که باید به زور از خانه می کشیدمت بیرون. هر دو زیباست و هر دو به جای خود. هیجان و دوستی هم کهنه می شود و عمر محدودی دارد اما این عشق سیال در رگهای زندگیمان با کهنه تر شدن طعم ماندگاری پیدا می کند. عزیزم ، سالگرد عروسیمان مبارک. هر چند که زندگی من از اولین لحظه ای که نگاه سبز تو را در صبح سرد 21 آبان دیدم عوض شد و من آن سالگرد را حتی از سالگرد عروسی مان هم مهمتر می دانم و حتی مهمتر از تولدم ، شاید. دوستت دارم.
شین تو
شین تو