مع مثل مامان

حس نوشتن دارم و وقت نوشتن ندارم! بدو بدوی روزانه بعضی وقتها فشرده میشه. خیلی فشرده. عجب روزی بود امروز و عجب طوفانی شد. من و الف بچه مان را بغل کرده بودیم و خیره شده بودیم به درخت چنار صد ساله روبروی پنجره که مثل دیوانه ها می غرید و دور خودش می پیچید. می ترسیدیم زلزله شود. زندگی چقدر ناامن است و آدمی چقدر بی پناه. بچه مان را گرفته بودیم بغلمان و با هم به درخت دیوانه صد ساله خیره شده بودیم.
***
کتاب " من او" را خواندم . از آقایی به نام رضا امیر خانی که اسمش را نشنیده بودم. کتاب را دست یکی از آشنایان دیدم و امانت گرفتم. به طور خلاصه باید بگم این آقا به نظر من ر.اعتمادیی بود که می خواست وانمود کند عباس معروفی است! نمی دانم توضیحم مفهوم هست یا نه!!!!! به هر حال به نظرم نویسنده با استعداد ولی کمی تا قسمتی جواد آمد. از آن نویسنده هایی که ابتکار و خلاقیت دارند ولی سوژه ندارند! در ضمن دیالوگ نویس افتضاحی بود... بگذریم! به قول فرنگیا " هو کرس؟!" – مرده شور این ادیتور رو ببرن که اگه توش انگلیسی تایپ کنی چپ اندر قیچی میشه!!-
***
بازم گلی به گوشه جمال مانا و منوچهر عزیز که همه را جمع کردند خانه خودشان. ما هم سالگرد عروسیمان شوخی شوخی مبارک شد! اونم منزل دوستان! کلکیم نه ؟
***
سینا امروز یه چیز شبیه مامان گفت. اول گفت "مع" بعد گفت "ممن" و دوباره تکرارش کرد "ممن" اونقدر ذوق کردم که انگار بچه ام راز مساله نسبیت انشتین رو کشف کرده .... چه ذوقی داره مادر بودن و شنیدن یه ممن کج و کوله از لبهای این کوچولوی شیطون.
***
پراکنده ام که پراکنده نوشتم. خوبم ولی پراکنده ام... شاید به خاطر طوفان باشد. خدا را شکر که سقف خانه مان ، عشق درونمان و صفای خاطرمان را باد نبرد!
ممن شین