ننویس جانم می ترکی !!

این که من حسود کهنه هستم را که دیگر عالم و آدم می دانند! حالا هم تا دیدم آقای الف دو سه خط نوشت و آپدیت کرد گفتم منم بیام یه چیزایی بنویسم که یعنی منم آره! امروز وسط خونه ما بمب ترکیده بود و تمام لباسها و ظروفمان منفجر شده بود! حالا این بمب چیزی نبود جز بی اعصابی من که وقتی به هم ریخته باشم همه دور و بر خودم رو هم به هم می ریزم... خلاصه آقای الف و من افتادیم به جان خانه و با کمک موریس عزیزم صفایی به زندگی دادیم. الان هم مرغ روی گاز می قلد و سینا مشغول بابا سواری است و برنجمان هم شسته و خیسیده و من اینجا نشسته ام که مثلا بنویسم!
***
حالا چی بنویسم ؟ هیچی ؟ امروز رفتیم و خرید مختصر 30 - 40 هزار تومنی کردیم و به روح و روان احمدی نژاد هزار درود فرستادیم. فکر کنم دوستمان می خواهد کاری کند که کم کم تمام مردم بیایند زیر خط فقر و مشمول توزیع سهام عدالت بشوند!! بابا جان یک بسته پوشک و چهار تا دستمال کاغذی و نرم کننده هاله و یه بسته گوشت و ماست و کره که نباید بشود 40 هزار تومن! تازه اونم از فروشگاه سپه نه از سوپر فوفول اینای سر کوچه مون!!!
***
امروز باز یه سر رفتم شرکت و هوا برم داشت!! نمی دونم چرا به این شرکت که سر می زنم هوا برم می دارد که مهندسی آدمی کسی برای خودم هستم! یکی دو روز طول می کشد تا بیایم خانه و دوباره توی نقش خودم جا بیفتم!
***
اینکه من از سفر شمال ننوشتم مال این بود که آقای الف بنویسد که این همه خوب می نویسد. من هم مثل الف عزیزم واقعا از همخانگی و معاشرت با این دوستان عزیز لذت بردم و بیشتر از همه عشق بی ادعای بین آقای ب و خانم شین خودش مرا به شدت تحت تاثیر قرار داد. عشقی که می شد در هوا آن را بو کشید اما هیچ تزویری در آن نبود. خلاصه بچه ها متشکریم... از مهدخت و شهرام هم کلی نکته های بچه داری یاد گرفتم . عجب سفری بود. حیف که همون یه باری که سینا زحمت کشید و خوابید و من حکم بازی کردم باختم! والا الان داشتم بستنی بردم را لیس می زدم و می خندیدم! ولی چون باختم مجبور شدم بزنم زیرش!!!
***
فعلا همین برم به زندگیم برسم که اصلا قرار نبود الان وبلاگ بنویسم!! قرار بود وبلاگ الف رو بخونم و برم برنج رو بذارم!!
شین فرهیخته حسود کهنه

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…