توهمات روحی خانم شین در آستانه سی سالگی
سینا روی چهار دست و پا می ایسته و در اثر تحمل وزن خودش بدنش می لرزه. نگاهش می کنم. چقدر هر کاری که می خواد انجام بده براش سخته. گاهی وقتها که توی آشپزخونه مشغول کارم و سینا رو هم آوردم کنار خودم متوجه نگاههای عجیبش می شم. نگاههایی که با دقت به حرکات من نگاه می کنه. اونوقت می فهمم که تمام این کارهای ساده چقدر براش سخته. همین فاصله دست تا دهنشو پیدا کردن. چیزی رو برداشتن. از این دست به اون دست دادن... بعد یهو فکر می کنم که چقدر بزرگ شدم. چقدر تمام حرکات فیزیکیم کامل و بی نقص شده. انگار آدم بزرگ شدم و خودم خبر ندارم. دلم می خواد بشینم روی فرش کنارش و باهاش بازی کنم. خیلی کارها می کنم. از بالا نگاهش نمی کنم . از بالا باهاش حرف نمی زنم. نمی خوام از بزرگی من بترسه. اما هر کاری هم بکنم در مقابلش بزرگم و اون خیلی خیلی کوچولوئه. فکر می کنم که سینا که بزرگتر بشه فکر می کنه که من کاملترین آدم دنیام. - توی اون فاصله کوتاه کودکی تا نوجوانی - و من هنوز خودمو مثل بچه کوچیکی می بینم که می خواد خودشو توی خنده های خورشید غرق کنه. سینا با تعجب نگاهم می کنه. هر کاری هم که بکنم 30 سالگیم رو نمی تونم عوض کنم. 30 ساله ام ، بخوام یا نخوام...
شین بیست و نه سال و یازده ماه و 28 روزه!
شین بیست و نه سال و یازده ماه و 28 روزه!