سنگ مي شدي كاش پيكره تنها بر دشت زندگي... اينگونه شدن را شايد بر قامت تو ندوخته اند
خستگي را هر كس به گونه اي معني مي كند. هر كس به نوعي آن را زندگي مي كند. يكي راه حلش را ننوشتن مي داند و يكي نوشتن. يكي گفتن و يكي نگفتن و يكي همه روز و همه شب در دلش اندوختن تا پر شدن ... پر ... پر . پر شدن. از گفتن اينكه "خسته ام" خسته ام. ديگر نمي گويمش. مثل واژه يتيم و تنهايي در فضاي ذهنم مي پلكد و نمي گويمش. بگويم كه
چه ؟ كه تو فكر كني كه از تو و خودم فكر كنم كه از خودم ... وقت گفتن نيست. باز گرما آشفتگي را با خود به بازار نگاهها و خانه ها آورده است. باز كسي از اين همه صدا بي تاب است. باز كسي از اينكه نمي تواند آني باشد كه بايد بي قرار است. باز كسي كه منم از اين همه ناتوانيش در عذاب است و اين عشق جاري در رگهايش كه مي كشد و زنده مي كند. باورت مي شود ؟ نشستم و گريه كردم : براي اينكه هماني نيستم كه بايد. نه براي تو ، نه براي بچه ام و نه براي خودم. انگار كسي نيستم.نمي توانم حرف بزنم. نمي توانم بچه ام را از اين آشفته بازار برهانم. نمي توانم حفظش كنم. مي دانم اين ناشناس كه صبحها در آينه موهايش را شانه مي كنم اين حرفها را جدي نمي گيرد. تو هم جدي نگير. شايد ديشب خوب نخوابيده ام. شايد هنوز هم مي ترسم كه نتوانم. شايد ... ؟ مي ترسم.
چه ؟ كه تو فكر كني كه از تو و خودم فكر كنم كه از خودم ... وقت گفتن نيست. باز گرما آشفتگي را با خود به بازار نگاهها و خانه ها آورده است. باز كسي از اين همه صدا بي تاب است. باز كسي از اينكه نمي تواند آني باشد كه بايد بي قرار است. باز كسي كه منم از اين همه ناتوانيش در عذاب است و اين عشق جاري در رگهايش كه مي كشد و زنده مي كند. باورت مي شود ؟ نشستم و گريه كردم : براي اينكه هماني نيستم كه بايد. نه براي تو ، نه براي بچه ام و نه براي خودم. انگار كسي نيستم.نمي توانم حرف بزنم. نمي توانم بچه ام را از اين آشفته بازار برهانم. نمي توانم حفظش كنم. مي دانم اين ناشناس كه صبحها در آينه موهايش را شانه مي كنم اين حرفها را جدي نمي گيرد. تو هم جدي نگير. شايد ديشب خوب نخوابيده ام. شايد هنوز هم مي ترسم كه نتوانم. شايد ... ؟ مي ترسم.