شیرین کاری های پسر در روز تولد پدر
دیروز تولد آقای الف بود و ما جشن تولد کوچولویی گرفتیم. سینا در زمان حضور مهمونها هنرنمایی زیادی نکرد. بجز اینکه بعد از رفتن مازیار چند بار گفت : دادا دا ، اد اد ! بعد از اینکه همه مهمونها رفتن و ما باهاشون بای بای کردیم ، بازهم سینا هیچ کاری نکرد. گذاشت همه که حسابی دور شدن و توی آسانسور گیر کردن ، شروع کرد به بای بای کردن. خیلی بامزه بود. دستشو تکون می ده و بای بای می کنه و یک ذوقی می کنه که بیاین و ببینین! متاسفانه هنرنماییشو گذاشت بعد از رفتن همه! حالا باید یه مهمونی دیگه بگیریم این هنر جدید پسرمون رو به همه نشون بدیم.
***
دیروز در اثر چشم و هم چشمی با مازیار - که ماشالا شیطون فقط مونده که پاشه راه بره! - سینا به غیرت اومد و در حالیکه دستشو به بالای مبل تکیه داده بود بدون جست زدن همیشگیش وایستاد. البته فکر می کنم علتش علاقه زیادش به شوفاژ باشه! آخه از اونجا خوب می تونست شوفاژ رو دست کاری کنه! بچه ام از وقتی روروئک سوار هم شده یه سره می ره سراغ شوفاژها و مشغول دست مالیدن به اونها می شه!
***
حدود دو ساعت از مهمونی آدمهای بچه دار دیروز در سکوت کامل برگزار شد. چون شایا و سینا خواب بودن و ما با صدای پچ پچ گپ می زدیم! بعدش هم کلی وقت به این گذشت که هر کی بچه خودشو گذاشته بود رو پاش و براش شکلک در می آورد. آقای الف مشغول پذیرایی بود و آقای ب و خانم شینش به این ماجرا لبخندهای معنی دار می زدن!!
***
خواستم دیروز به خانم شین آقای ب بگم که بچه دار شدن این قدرها هم وحشتناک نیست. بی خوابی و بد ادایی بچه و غذاهاش و مشکلات یه روی سکه است. روی دیگه سکه یه موجود کوچولوی بامزه است که عاشقانه به مامان و باباش نگاه می کنه و اونها بدون تردید مرکز دنیای کوچیکش هستن و با یاد گرفتن هر حرکت تازه اش مزه تمام خستگیها از تن آدم در می ره. خلاصه آقای ب. پیغام رو به خانمتون برسونین! نگین که نگفتم.
***
خاله مانا و عمو منوچهر برای پسرم یه هزارپای بامزه آوردن که خودمون قبل سینا براش غش کردیم! دستشون درد نکنه.
***
همه اش از سینا گفتم از خودمون هم بگم! در عرض 5 روز من و آقای الف هر دو متولد شدیم! خوب دو تا کیک خوشمزه خوردیم و برنامه های رژیم رو به روزهای بعدی موکول کردیم! فعلا خبری نیست! خوبیم.
شین متولد
***
دیروز در اثر چشم و هم چشمی با مازیار - که ماشالا شیطون فقط مونده که پاشه راه بره! - سینا به غیرت اومد و در حالیکه دستشو به بالای مبل تکیه داده بود بدون جست زدن همیشگیش وایستاد. البته فکر می کنم علتش علاقه زیادش به شوفاژ باشه! آخه از اونجا خوب می تونست شوفاژ رو دست کاری کنه! بچه ام از وقتی روروئک سوار هم شده یه سره می ره سراغ شوفاژها و مشغول دست مالیدن به اونها می شه!
***
حدود دو ساعت از مهمونی آدمهای بچه دار دیروز در سکوت کامل برگزار شد. چون شایا و سینا خواب بودن و ما با صدای پچ پچ گپ می زدیم! بعدش هم کلی وقت به این گذشت که هر کی بچه خودشو گذاشته بود رو پاش و براش شکلک در می آورد. آقای الف مشغول پذیرایی بود و آقای ب و خانم شینش به این ماجرا لبخندهای معنی دار می زدن!!
***
خواستم دیروز به خانم شین آقای ب بگم که بچه دار شدن این قدرها هم وحشتناک نیست. بی خوابی و بد ادایی بچه و غذاهاش و مشکلات یه روی سکه است. روی دیگه سکه یه موجود کوچولوی بامزه است که عاشقانه به مامان و باباش نگاه می کنه و اونها بدون تردید مرکز دنیای کوچیکش هستن و با یاد گرفتن هر حرکت تازه اش مزه تمام خستگیها از تن آدم در می ره. خلاصه آقای ب. پیغام رو به خانمتون برسونین! نگین که نگفتم.
***
خاله مانا و عمو منوچهر برای پسرم یه هزارپای بامزه آوردن که خودمون قبل سینا براش غش کردیم! دستشون درد نکنه.
***
همه اش از سینا گفتم از خودمون هم بگم! در عرض 5 روز من و آقای الف هر دو متولد شدیم! خوب دو تا کیک خوشمزه خوردیم و برنامه های رژیم رو به روزهای بعدی موکول کردیم! فعلا خبری نیست! خوبیم.
شین متولد