يازده و نيم شب به وقت گرينويچ

ساعت يازده و نيم ديشب سينا رو بردم روي تخت و شروع كردم بهش شير دادن تا بخوابه. الف هم خسته و كوفته اومد خوابيد كنارمون. سينا شيرشو كه خورد مثل ينكه دوباره شار‍ژ شده باشه شروع كرد به جنگولك بازي!! چهار دست و پا تخت رو گز مي كرد. از روي شكم من پريد و رفت روي شكم الف. بعد دهنشو گذاشت روي دست الف و شروع كرد شيشكيهاي بلند بلند زدن. با لوستر باي باي كرد و موهاي منو كشيد. دست منو مك زد تا كبود شد و خلاصه هر آنچه كه هنر داشت رو كرد. در حين اين كارها هم جيغهاي ذوق آلود مي زد و بلند بلند مي گفت : دا دا !! مونده بوديم بخنديم يا گريه كنيم!! آخر من در نقش مادر فداكار سينا رو بردم اتاق خودش تا يه خورده اونجا تخليه انرژي كنه! كنارش نشسته بودم روي زمين و داشتم اسباب بازيها رو جابجا مي كردم كه ديدم شست پامو كرد توي دهنش!! خلاصه نيم ساعت بعد دوباره بردمش تو اتاق و اين دفعه غش كرد و خوابيد.
شين فداكار

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…