بدون شرح

احساس خلا می کنم. احساس بی روحی مثل فرو رفتن. مثل کرخی بعد از گریه. فکر می کنم که چند سال است که خودم را فریب داده ام. فکر می کنم که چقدر آینه و روزها به من دروغ گفته اند. فکر می کنم که پشت جمله غم انگیز " تو باید می فهمیدی" چقدر اندوه نشسته است. فکر می کنم که نباید فکر کنم. سرم را میان دو دستم می گیرم. نه ، حقیقت ندارد. تو اینها را نگفته ای و من نشنیده ام. اما نگاه یاس آلودی که در چهره ام می بینم چیز دیگری می گوید. گیج و سردرگمم. محکومم به اینکه آن که باید باشم نیستم. محکومم. محکوم با یک جمله " تو باید می فهمیدی" بدون مجالی برای سوال بی جواب من " چرا نگفتی؟"... این چنین بیهوده از من آزار دیده ای. این چنین هر بار گرد غباری بر خاطرت نشسته است و جایی دیگر به گونه ای نامهربانانه به من اندیشیده ای. این چنین از من کینه به دل گرفته ای. در حالی که من در آسودگی خواب هفتمین پادشاه سلسله های خیال بودم. دیگر آسوده نیستم. نخواهم بود. شاید فردا با جمله دیگری دشنه ها به سراغم بیایند و من هنوز ندانم که " تو باید می فهمیدی" را چگونه بفهمم. شاید ...
شین

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…