چی شد چی شد چطور شد ؟ ولش کردیم ولو شد

از سینا خیلی وقته ننوشتم. بحث مهاجرت داغ بود و نوشتن از بچه در وسط جنگ و جدال! خیلی خوشایند نبود. سینای ما که سه ماه تموم بود که فقط غلت می زد و هیچ کار دیگه ای نمی کرد در عرض سه روز هم نشست. هم چهار دست و پا شد و هم شروع کرد دستشو به لبه مبل گرفتن و ایستادن! در ضمن کلمه " مامان" رو خیلی به وضوح و قشنگ ادا می کنه و البته به مبل و میز و یخچال هم می گه مامان!! به من می گه " بابا" و وقتی بهش می گیم بابای کن دس دسی می کنه!! خلاصه هر کاری رو هر وقت دلش بخواد می کنه و هر چیزی هر وقت دلش می خواد می گه... کلکی شده که نگو و نپرس.
***
همینجور یواشکی و بدون اینکه ما بفهمیم طفل معصوم ما تبدیل به یک شیطونک درست و حسابی شد. مدام در حال جنگولک بازیست. یا رومیزی را می کشد . یا دارد از حالت نشسته با سر می خورد زمین. یا دارد سرامیک ها را لیس می زند و یا اینکه خیلی ساده جیغ می زند چون حوصله اش سر رفته! از روی بالشها و متکاهایی که دورش می چینم می پرد و گروپ گروپ زمین می خورد. خلاصه هنوز گیجم که چه به سرم اومده!!
***
خواهر الهام متوفا! ما با آن گروه دوستانمان یک قرار گذاشتیم جای شما خالی. همه احوال شما را از ما پرسیدند و ما گفتیم که شما فوت کرده اید و یا اینکه حامله هستید که با کسی مکاتبه نمی کنید!! خلاصه گفتم اینجا بگم که اگه بازم به نامه نوشتن به من ادامه ندی شاید برات حرفهای بدتری هم دربیارم!!
شین خبرچین

Popular posts from this blog

- ساکن آسانسور بلوک یک

◽️روز چهلم: لذت گمشده

◽️اگر جنگ خوب بود…